ملكى هر چند مقرّب راه ندارد و سعه وجودى او قادر بر تحمّل و ادراك آن مرتبهء از تشخّص نمىباشد .
و اين عالىترين مرتبه از وحى است كه حتّى از نزول جبرائيل و امثال او بسى بالاتر و در مرتبهاى رفيعتر قرار دارد و اين مرتبه منحصراً محدود در پيامبران نمىشود بلكه معصومين عليهمالسّلام و نيز عارف و اصل كامل كه نفس او فانى و مندك در ولايت الهى گشته و حقيقت جانش متحوّل به حقيقت توحيد ذاتى شده است نيز از اين درجه و مرتبه از شهود و كشف بهرهمند مىباشند .
و امّا اين سخن كه چون شاعر ، شاعر است ، پس هر چه كه ادراك كند نسيمى از وحى و شمّهاى از اين مقوله را واجد است سخنى است عبث و لغو ؛ زيرا مقوله شعر چيزى جز تركيب و مونتاژ كلمات به صورت مسجّع و مقفّى نمىباشد چنانچه اين اسلوب حتّى در بعضى از نثرها نيز قابل اجراء است و هر چرندى را كه شاعر حتّى به صورت وقيحترين الفاظ و عبارات مسجّع و مقفّى كند كه وحى نخواهد بود و منتسب به ملأ أعلى نمىباشد . و نيز روشن گشت كه مقوله وحى ارتباطى با حالات و شرائط جانبى موحى و پيامبر ندارد ، اينكه ما در بعضى از آيات حالت رسول خدا را در آن منعكس مىبينيم اين كدام آيه است ؟ و آيا حالت قبض و بسط رسول خدا در شكلگيرى آن آيه مؤثّر بوده است يا اينكه خود نزول آيه موجب قبض و بسط رسول خدا گشته است ؟ شما كه در زمان رسول خدا نبوديد و در هنگام نزول وحى از حالات روحى و ظاهرى آن حضرت اطّلاع نداريد چطور قضاوت مىكنيد و اختلاف آيات را ناشى از اختلاف حالات درونى رسول خدا مىدانيد ؟ آيا اين نوع قضاوت كه صرفاً بر اساس تخيّلات و توهّمات قرار گرفته ناشى از نفس بيمار و ذهن وهمى و شاكلهاى به دور از جنبهء عقلانى و تفكّرى نيست ؟
اشكالات وارد بر بخش ديگرى از كلام آقاى سروش
ايشان در بخش ديگرى از سخنان خود در پاسخ به اين سؤال :