و يا در مسأله ولايت و امامت حضرت بقيّة الله كه در سن پنج سالگى اتّفاق افتاد و از نظر تاريخى شكّى در اين مطلب راه ندارد ، چگونه ممكن است بر اساس اين نظريّه ، يك طفل پنج ساله مسؤوليّت امامت و زعامت امّت را پس از شهادت پدر بزرگوارش حضرت عسكرى عليهالسّلام به عهده بگيرد و به واسطهء نوّاب اربعه از پس پرده غيبت صغرى به تمامى سؤالات و مشكلات مردم پاسخ دهد ؟
نكتهء محورى در اين مبحث اينجاست كه يا بايد ما تاريخ و آنچه را كه به ثبت مسلّم رسيده است بپذيريم ، و به اين توالى ملتزم شويم و يا اين كه هر واقعه تاريخى را به كلّى منكر شويم كه ظاهراً راه دوّم سهلتر و از خطر مواجهه با سؤال و نقد و كنكاش دور تر است .
و حتّى مهمتر از همه اينها جريان حضرت عيسى عليهالسّلام كه فرمود : قالَ إِنِّى عَبْدُ اللَّهِ آتانِىَ الْكِتابَ وَ جَعَلَنى نَبِيًّا [ 1 ] چگونه توجيه مىگردد درحاليكه او هنوز تجربهاى از گذشت زمان و سرد و گرم آن نداشته است . و اگر نزول وحى بر حضرت عيسى و ابلاغ آن به ارادهء پروردگار جائز باشد چگونه است كه بر رسول خدا در سن چهل سالگى روا نباشد ؟ مولانا در چنين مواردى اين چنين مىسرايد :
گفت پيغمبر كه اى ظاهر نگر * تو مبين او را جوان و بىهنر
اى بسا ريش سياه و مرد پير * اى بسا ريش سپيد و دل چو قير
عقل او را آزمودم بارها * كرد پيرى آن جوان در كارها
پير ، پير عقل باشد اى پسر * نه سپيدى موى اندر ريش و سر
از بليس او پيرتر خود كى بود * چون كه عقلش نيست او لاشى بود
هامش
[ 1 ] - سوره مريم ( 19 ) آيه 30 .