كه بر اساس علل و اسباب و معدّات محيط و خانواده و اجتماع بارور شده و به فعليّت برسد قطعاً نمىتواند آن طور كه بايد و شايد مفهوم و مفاد و خواست حضرت حقّ را در خطاب به بندگان منعكس نمايد .
و بر اين اساس بايد گفت : اگر مقصود و مراد پروردگار در وحى نازل بر قلب رسول الله به واسطه همين شخصيّت شكل يافته در شرائط خاصّ ، به طور واضح و آشكار ، ابلاغ و اعلان مىشود ، پس ديگر چه نيازى به طرح اين مسأله باقى مىماند ؟ و چه ضرورتى در نقشآفرينى شاكله و خصوصيّات روحى و فرهنگى رسول خدا براى تفسير وحى مىتوان تصوّر نمود ؟ زيرا شخصيّت فرهنگى و خصلتهاى انسانى شكل يافته در آن محيط پاسخگوى پذيرش و ابلاغ آن به مردم بدون هيچ گونه كاستى و يا افراط ، مىباشد . و از اين ناحيه مشكلى پيش نخواهد آمد .
و اگر چنانچه آن شخصيّت ، توان و ياراى تفسير صحيح حقائق وحيانى و تبيين آن را به نحوى كه مورد نظر پروردگار است ، ندارد و به واسطه موانعى اين چنين از ابراز و اظهار برخى از زوايا و اسرار و رموز عاجز و ناتوان است در اين صورت ، اين چگونه پيامبرى از آن مبدأ وحى و منشأ حقائق خواهد بود ؟ [ 1 ] و چگونه است كه خداوند اين چنين رسولى را براى ابلاغ پيام خود به بندگان برمىگزيند ؟ و آيا فرد شايستهتر و بايستهترى را پيدا ننمود تا تكليف و وظيفه ابلاغ را به او بسپارد ؟ تا بتواند در تأديه معانى و انطباق الفاظ و مفاهيم دقيق و
هامش
1 - إمتاع الأسماع ، ج 11 ، ص 224 : خرّج أبوبكر بن أبى شيبه قال : حدثنا يحيى بن سعيد القطان . عن أبىعبيد بن الأخنس ، قال : حدثنى الوليد بن عبدالله ، عن يوسف بن مالك ، عن عبدالله بن عمر قال : كنت أكتب كل شىء أسمعه من رسول الله صلّى الله عليه و آله و سلّم و رسول الله صلّى الله عليه و آله و سلّم يتكلم فى الرضى و الغضب ، فأمسك فذكرت لرسول الله صلّى الله عليه و آله و سلّم فأشار بيده الى فيه ، اكتب فو الّذى نفسى بيده ما يخرج منه إلا حق .