و در غزلى مىفرمايد :
ديدى اى دل كه غم عشق دگر بار چه كرد * چون بشد دلبر و با يار وفادار چه كرد
آه از آن نرگس جادو كه چه بازى انگيخت * آه از آن مست كه با مردم هشيار چه كرد
برقى از منزل ليلى بدرخشيد سحر * وه كه با خرمن مجنون دلافكار چه كرد
فكر عشق آتش غم در دل حافظ زد و سوخت * يار ديرينه ببينيد كه با يار چه كرد [ 1 ]
و نيز در غزلى بسيار شيوا و راقى فرمايد :
دوش وقت سحر از غصّه نجاتم دادند * و اندر آن ظلمت شب آب حياتم دادند
بىخود از شعشعه پرتو ذاتم كردند * باده از جام تجلّى صفاتم دادند
چه مبارك سحرى بود و چه فرخنده شبى * آن شب قدر كه اين تازه براتم دادند
همّت حافظ و انفاس سحرخيزان بود * كه ز بند غم ايّام نجاتم دادند [ 2 ]
همچنين در بيان احوال خود و استغراق در جوار قرب حضرت حق مىفرمايد :
هامش
[ 1 ] - همان مصدر ، ابياتى از غزل 109 .
[ 2 ] - همان مصدر ، ابياتى از غزل 139 .