وجوب مىداند ، و بايدى را كه فيلسوف از هست نتيجه مىگيرد بر اين قانون مبتنى مىكند .
امّا اين قانون هيچگاه خدا را مجبور بر ايجاد فعل بأىّ نحو كان نمىكند ، زيرا در عالم وجود غيرى جز ذات او موجود نيست كه از آن ناحيه مجبور گردد ، و نقصى در ذات او راه ندارد تا بدين جهت جبران آن را بنمايد ؛ ذات أقدس حقّ در مقام غناء متّصف به غناء ذاتى است ، و اين همان معنا و مفهوم صمديّت است كه خود را بدان متّصف نموده است .
بلى آنچه كه هست اينست كه خداى متعال در مقام ارادهء خلق همچون آدميان محتاج به لحاظ مصالح و مفاسد و رعايت اصلح و اختيار احسن نمىباشد ، بلكه خلق او بلارويّه است و نفس ارادهء او عين تحقّق خارج است ، و مصلحت از فعل او نشأت مىگيرد نه اينكه فعل او مبتنى بر مصلحت و خير راجح است .
عنوان لطف در خلقت امام عليه السّلام موجب الزام حقّ بر وجود او نمىباشد
بناءً عليهذا گرچه فعل حقّ در ايجاد و وجود امام عليهالسّلام لطف است ، امّا اين دليل نمىشود كه ما او را ملزم به ايجاد و تكوين وجود امام عليهالسّلام بنمائيم ؛ زيرا فعل حقّ مبتنى بر اختيار است نه جبر و الزام ، و هر چه كه مبتنى بر اختيار باشد از دائرهء الزام خارج است ، بالأخصّ از ناحيهء پروردگار .
مثالى ساده و مقرِّب در اينجا آورده مىشود :
فردى كه از منزل خارج مىشود و در سر راه خود به فقيرى مىرسد و با ترحّم بر احوال او و ترتّب ثواب و اجر متوقّع مالى را به او انفاق مىكند ، انفاق مال گرچه از ديدگاه فلسفى براى اين فرد نسبت به اين فقير در اين لحظهء معيّن و با شرائط خاصّ زمانى و مكانى وجوب دارد ، امّا اين وجوب نفى اختيار و انتخاب معطى را در إعطاء مال به فقير نمىكند ، بلكه نفس اختيار نيز خود در ضمن سلسلهء علّيتِ فلسفى گنجانده شده است و بايد بين اين دو تفكيك نمود .
بناءً عليهذا ايرادى كه بر مطلب اوّل ايشان وارد است اينست كه : عنوان