بود و اين مسأله شديداً بر اعصاب و روان و زندگيم اثر گذاشته بود ، با توسّل به روح مطهّر حضرت والد قدّس سرّه علاج كار و وظيفه خود را از جنابشان خواستار گرديدم .
سعى در جلوگيرى از انحراف و جدائى در مكتب مرحوم علّامه
به ياد دارم در روز تاسوعاء بعدازظهر درخواب ايشان را ديدم كه در يك بيابانى مقابل من ايستادهاند . بين ما و ايشان درياچهاى از باطلاق قرار گرفته است . بنده پاى خود را آهسته در اين باطلاق گذاردم و احساس كردم مسأله جدّى و خطير است ، و اگر بيشتر فشار دهم غرق و نابود خواهم شد . مسير دور باطلاق را طىّ كردم تا اينكه به مرحوم والد رضوان الله عليه رسيدم . ايشان روكردند به من و فرمودند : امتحان كردى و ديدى كه باطلاق است و انسان را فرو مىبرد ؟ عرض كردم : بلى ! آنگاه در حالى كه با انگشت سبّابه خود اشاره به دهانشان مىكردند فرمودند : آقا سيّد محمّد محسن ! بدان كه حرف حقّ تو را كسى نمىفهمد ، فلهذا دم فرو بند و ديگر صحبت نكن .
از خواب برخاستم درحاليكه گويا كوهى از بار و مشكلات از دوشم برداشته شده بود ، و آبى سرد و خوشگوار بر وجودم ريخته شده بود ؛ آنقدر احساس فرح و انبساط و راحتى و آسايش نموده بودم كه وصفى بر آن نتوان آورد . آخر فقط خدا مىداند و بس كه چه رنجها در طول اين مدّت كشيدم و چه خون دلها كه خوردم و چه مسافرتها براى اصلاح امور و تعديل حوادث و جريانات انجام دادم ! و در نتيجه ديدم كه تقدير و مشيّت الهى به سمت و سوى ديگر است و لذا خود را كنار كشيدم تا خداوند چه تصميمى بگيرد و چه مشيّتى اتّخاذ نمايد .
روزى از گردش روزگار و بازى چرخ دوّار و بىوفائى دنيا و ابناء دنيا دلتنگ شده بودم ، ديوان خواجه در دستم بود تفألى زدم ، اين غزل آمد !