و امّا از ناحيه ولىّ باطن و عارف كامل ، او نبايد كارى كند كه فعل و عمل استاد قبل از خود را به زير سؤال ببرد و او را از مشروعيّت خارج سازد ؛ و بايد در باطن با قدرت نفسى و ارادهء ملكوتى خود حال و وضعيّت و اطوار وصىّ ظاهر را به قوام آورد و او را كنترل نمايد و از باطن گرچه خود او نيز نداند او را اشراب كند ؛ و اين مطلب از اسرار و رموز ربط و تعلّق بين وصىّ ظاهر و ولىّ باطن است .
كلام عبدالرّحمن جامى در « نفحات الانس » راجع به وصايت ظاهر و باطن
در كتاب « نفحات الانس » تأليف عبدالرّحمن جامى راجع به وصىّ ظاهر و باطن پس از مولانا چنين نوشته است :
سؤال كردند كه بخلافت مولوى مناسب كيست ؟ فرمود كه : چلپى حسام الدّين ! تا سه بار اين سؤال و جواب مكرّر شد ؛ چهارم بار گفتند كه : نسبت به سلطان ولد ( فرزند مولانا جلال الدّين محمّد بلخى ) چه مىفرمائيد ؟ فرمود كه : وى پهلوان است ، حاجت به وصيّت نيست !
از اين بيان استفاده مىشود كه سلطان ولد از وصىّ ظاهر مولانا قويتر و ادراك مراتب توحيد را بهتر و بيشتر كرده بود .
و دربارهء سلطان ولد چنين گويد :
وى سيّد برهان الدّين محقّق و شيخ شمس الدّين تبريزى را خدمتهاى شايسته كرده بود ، و با شيخ صلاح الدّين كه پدر خاتون وى بود ارادت تمام داشت ، و پانزده سال حسام الدّين را قائم مقام و خليفه پدر خود مىداشت ، و بسالهاى بسيار كلام والد خود را بلسان فصيح و بيان فصيح تقرير مىكرد . وى را مثنوى است بر وزن حديقه حكيم سنائى ، بسى از معارف و اسرار در آنجا درج كرده است . بارها خدمت مولانا ويرا خطاب كردن : أنت أشبهُ النّاس بى خَلقًا و خُلقًا ! و عظيم دوستش داشتى . گويند كه : بقلم ستبر بر ديوار مدرسه خود نوشته بود كه : بهاء الدّين ما نيكبخت است و خوش زيست و خوش مىرود ، و الله اعلم .