چون حضرت استاد از اين عالم به عالم خلود رحلت فرمود ، و اين حقير با عنوان « مهرتابان » يادنامهاى برايشان نوشتم ، با خود گمان مىكردم تا اندازهاى توانستهام ايشان را معرّفى كرده باشم و به عاشقان كوى حبيب و مشتاقان لقاى جمال حضرت سرمدى ارائه طريقى نموده باشم . اينك كه گهگاهى همان نوشتهء خود را نگاه مىكنم ، مىگويم : هيهات ، هيهات ! أن أظُنّ أن أصِلَ إلى فهمِ مَغزَى مَعنويّتك ، أو أقدر على أتَفوّهُ بكمال روحانيّتك ، فيرجِع فَهمى كليلًا و عينى خائبًا و حسيرًا و لسانى خارسًا و ثقيلًا !
عنقا شكار كس نشود دام بازگير * كانجا هميشه باد به دست است دام را
سينهام زآتش دل در غم جانانه بسوخت * آتشى بود درين خانه كه كاشانه بسوخت
تنم از واسطهء دورى دلبر بگداخت * جانم از آتش مهر رخ جانانه بسوخت
سوز دل بين كه ز بس آتش و اشكم دل شمع * دوش بر من ز سر مهر چو پروانه بسوخت
ماجرا كم كن و بازآ كه مرا مردم چشم * خرقه از سر بدرآورد و به شكرانه بسوخت
هر كه زنجير سر زلف گره گير تو ديد * دل سودا زدهاش بر من ديوانه بسوخت
آشنائى نه غريب است كه دلسوز من است * چون من از خويش برفتم دل بيگانه بسوخت
خرقهء زهد مرا آب خرابات ببرد * خانهء عقل مرا آتش خمخانه بسوخت