از وى ار سايه نشانى مىدهد * شمس هر دم نور جانى مىدهد
واجب آمد چونكه بردم نام او * شرح كردن رمزى از إنعام او
اين نفس جان دامنم برتافته است * بوى پيراهان يوسف يافته است
كز براى حقّ صحبت سالها * باز گو رمزى از آن خوش حالها
تا زمين و آسمان خندان شود * عقل و روح و ديده صد چندان شود
گفتم اى دور اوفتاده از حبيب * همچو بيمارى كه دور است از طبيب
لا تُكلِّفنى فإنّى فى الفَناء * كَلَّت أفهامى فلا احصى ثَناء
كلُّ شَىءٍ قالَه غيرُ المُفيق * إن تَكلَّف أو تَصَلَّف لا يَليق
هر چه مىگويد موافق چون نبود * چون تكلّف ، نيك نالايق نمود
خود ثنا گفتن ز من ترك ثناست * كاين دليل هستى و هستى خطاست
شرح اين هجران و اين خون جگر * اين زمان بگذار تا وقت دگر [ 1 ]
هامش
[ 1 ] - منتخبى است از اشعار مولانا مولوى در مجلّد اوّل ، ص 4 از « مثنوى » ميرزا محمود وزيرى . ( تعليقه )