از آن زمان كه فتنهء چشمت به من رسيد * ايمن ز شرّ فتنهء آخر زمان شدم
اوّل ز حرف لوح وجودم خبر نبود * در مكتب غم تو چنين نكته دان شدم
آن روز بر دلم درِ معنى گشوده شد * كز ساكنان درگه پير مغان شدم
قسمت حوالتم به خرابات مىكند * هر چند كاينچنين شدم و آنچنان شدم
من پير سال و ماه نيم يار بىوفاست * بر من چو عمر مىگذرد پير از آن شدم
دوشم نويد داد عنايت كه حافظا * بازآ كه من به عفو گناهت ضمان شدم [ 1 ] و [ 2 ]
بارى در اينجا ديگر از ادامهء بحث از كيفيّت شناخت استاد كامل و عارف بالله خوددارى مىكنيم و با هزار مرتبه استغفار از بيان اين نكته اعتراف مىكنيم كه :
اى مگس عرصهء سيمرغ نه جولانگه تست
عِرض خود مىبرى و زحمت ما مىدارى [ 3 ] ما را كجا و قلم زدن در اين عرصه كجا ! كى ما مىتوانيم پرده از رخسار خورشيد آسمان معرفت و ظهور حقيقت توحيد كما هو هو برافكنيم ؟ خورشيد پرده و حجابى ندارد ، بلكه چشمان رمد دار ما قدرت و تاب تماشاى چشمهء خور را ندارد و از اين رو است كه اسرار و رموز آن بر ما مختفى مىباشد .
هامش
[ 1 ] - ديوان خواجه حافظ ، طبع پژمان بختيارى ، غزل 335 ، ص 150 ( تعليقه )
[ 2 ] - روح مجرد ، طبع چهارم ، ص 29 ( پاورقى )
[ 3 ] - ديوان حافظ ، غزل 452 ، ص 207