العارِفُ هَشٌّ بشٌّ بَسّامٌ ، يُبَجِّلُ الصّغيرَ مِن تَواضُعِه كما يُبَجِّلُ الكَبيرَ ، و يَنبَسطُ مِن الخامِل مِثلَ ما يَنبسطُ من النّبيهِ . و كَيف لا يَهُشُّ و هو فَرْحانٌ بالحَقّ و بكُلّ شَىءٍ ، فإنّه يَرَى فيه الحَقّ ؛ و كيفَ لا يَستَوى و الجميعُ عِندَه سَواسِية . . . [ 1 ]
« عارف دائماً در حالت ابتسام و خوشروئى و نشاط است . چونانكه شخص بزرگ را تعظيم و تكريم مىكند ، طفل خردسال را نيز از شدّت تواضعى كه دارد تكريم مىنمايد . و چنان كه از برخورد با شخص معروف و مشهور و صاحب صِيت و آوازه مبتهج مىگردد ( چنان كه دأب و دَيدن عموم افراد اين چنين است كه مىخواهند با افراد معروف و صاحب منصب مراوده و ارتباط داشته باشند و آن را براى خود مايه فخر و مباهات قرار دهند ) از برخورد و صحبت و مجالست با شخص غير معروف و بىبضاعت و دور از چشم انظار نيز منبسط و مسرور مىگردد . و چگونه مسرور و مبتهج نباشد درحاليكه او به حقّ مبتهج است و ذات او به عالم بهجت و سرور متّصل است ، و به هر چيز كه مىنگرد حقّ را در او مشاهده مىكند ، و ظهور حقّ را بالسّويّه در همهء مرايا و ظلال بالعيان ادراك مىنمايد ، لذا با همهء افراد حالت ابتهاج و انبساط دارد . »
در اينجا گرچه جناب بوعلى ( ره ) شدّت تواضع را يكى از خصوصيّات بارزه و ظاهرهء مقام عرفان و عارف برشمردند ( و حقّ مطلب هم همينطور است كه ايشان فرمودند ) امّا بايد عرض كنم كه : ظهور مسأله تواضع و تكريم صغير در عارف نه به جهت شدّت تواضع و نهايت اين وصف است در او ، و گرچه هر چه اين صفت ممدوحه در نفس انسان اشتداد بيشترى يابد او را از تعلّق به كثرات دور ساخته و به جنبه و جهت توحيد نزديكتر مىسازد ، ولى حقيقت امر در نفس عارف چيز ديگرى است .
هامش
[ 1 ] - همان مصدر ، ص 391