مسألهاى بود كه ذكر شد ، و صحبت به اينجا رسيد كه انسان نبايد در حضور اولياى الهى مسألهاى را مطرح كند به نحوى كه آنان را ملزم و مجبور به انجام آن كند ؛ درحاليكه اگر به حسب ظاهر خود آن ولىّ خدا بر آن مسأله واقف بود تصميم مقتضى را مىگرفت و احتياجى به يادآورى نمىبود .
اين حقير صحبت را به جريان و وقايع روز عاشوراء بردم ، و اينكه در وقت زوال شمس أبوثمامه صيداوى رضوانالله عليه ( يكى از اصحاب باوفاى حضرت سيّدالشّهداء عليهالسّلام ) به آن حضرت عرض كرد : وقت نماز ظهر شده است ، و ما ميل داريم كه اين نماز آخر را در خدمت شما بجاى آوريم . حضرت فرمودند : خداوند ترا رحمت كند و از مصلّين قرار دهد ، اذان بگو ! أبوثمامه صيداوى اذان گفت و حضرت نماز را بجاى آوردند . [ 1 ]
سپس گفتم : ما در روز عاشوراء نبوديم كه ببينيم چه مطالبى پيش آمده است و حقيقت مسأله چگونه بوده است ؛ امّا اگر بخواهيم صرفاً به ظاهر مسأله توجّه كنيم بايد بگوئيم كه اين تقاضا نمىبايست انجام بگيرد ، و اگر ما بجاى اين صحابى والامقام بوديم از آن حضرت تقاضاى نماز ظهر را نمىبايست بكنيم . حضرت اگر مىخواستند نماز بخوانند خودشان مىدانستند و اگر نمىخواستند باز مطلب به خودشان مربوط مىشد . آنچه مهمّ است و بلكه مهمترين مسأله است ، و حتّى بايد گفت : تنها همين نكته بايد مورد توجّه قرار گيرد و بس ، اينست كه : انسان خود را در خدمت امام عليهالسّلام قرار دهد و ديگر هيچ خواست و توقّعى را در نظر نياورد و هر چه از آن ناحيه صادر گشت بر ديده بگذارد و به جان بخرد و ديگر هيچ ! آنچه كه هست و بايد باشد صرف الوجود امام عليهالسّلام و يا ولىّ خدا است ، و امّا اطوار و اشكال و اختلاف بروزات و ظهورات او هيچ ارتباطى با ما و تكليف ما ندارد ؛ و ما نبايد از توجّه به ذات و
هامش
[ 1 ] - نفس المهموم ، ص 270