نفس در هنگام عمل است منافات دارد ؛ و تنها اثرى كه در نفس مكلّف باقى مىگذارد اينست كه اگر اين تكليف مورد انشاء پروردگار و ارادهء او بوده باشد من آن را انجام دادهام و چيزى بر گردنم نخواهد ماند و همين ! و اين مقدار كفايت نمىكند ، و نفس را حركت نمىدهد و به اطمينان و سكون و طمأنينه درنمىآورد و اثر عبادت را در قلب و ضمير او ظاهر نمىكند . مكلّف عملى را انجام داده است در ترديد و شكّ و فقط دلش به اين خوش است كه تكليف از ذمّه او ساقط شده است و بس ، و در پيشگاه پروردگار معاقب نخواهد بود .
بر اين اساس عارف از آنجا كه به مشرب وحى و مرحلهء تنزّل احكام وارد شده است ، و حقيقت و واقعيّت و فلسفه و ملاك احكام را كما هو هو با جان و قلب و ضميرش لمس و مسّ نموده است ، مىتواند آن حقيقت را از مرتبه انشاء و فعليّت به عالم ظاهر و تكليف تنجّز و تنزّل دهد .
علم امام عليه السّلام علم كلّى و احاطى است و در آنجا احتياط راه ندارد
ناگفته نماند ، مسأله تشريع و بيان احكام در نفس معصوم عليهالسّلام ( چه مقام وحى و حقيقت نبويّه باشد و يا نفس وَلَوى امام عليهالسّلام ) اين طور نيست كه آنان يك به يك عالم به احكام كلّيّه و جزئيّه فرداً فرداً و مصداقاً مصداقاً بوده باشند ، درست مانند يك دوره كتاب احكام كه آن را از حفظ كرده باشند و به تكتك مسائل از روى قوّهء حافظه و ضبط آن نفس اطّلاع حاصل نموده و إخبار نمايند ، و يا اينكه همانند يك فقيه و مجتهد ظاهرى با رجوع به ادلّه و مقدار سعهء اطلاع و وسعت باع بر حكمى و تكليفى اطّلاع حاصل نمايند ؛ اينها تماماً از آثار و لوازم محدوديّت بشرى است و در حيطهء اعمال و كردار و اقتدار يك انسان عادى است . امّا امام عليهالسّلام در ادراك احكام شرع و مسائل فقهى راه ديگرى را طىّ مىكند و ادراك متفاوتى با ادراكات ما دارد ، و با آن ادراك و سعهء وجودى نيازى به حفظ و ذخيره كردن معلومات و اطّلاع بر ادلّه احكام و استنباط متعارف و اجتهاد متداول ندارد . امام به مرتبهء ملاكات و مناطات