ندارد بلكه معلول فعل حقّ است ؛ و فعل حقّ علّت موجِدهء او است نه اينكه او علّت موجدهء فعل و ارادهء حقّ باشد .
اگر بخواهيم مثالى در تقريب اين مسأله در حيطهء افعال و كردار خود بزنيم ، همانند حركت دست مىباشد كه معلول اراده و مشيّت انسان است . انسان براى برداشتن چيزى دست خود را به حركت درمىآورد و آن چيز را از جائى برمىدارد . در اين فرض مثال ، نفس حركت دست علّت غائى براى انسان محسوب نمىشود ، بلكه علّت غائى برداشتن آن شىء و استفاده از آن است ، و حركت دست معلول اراده و خواست انسان است . اگر فرد اراده برداشتن آن شىء را نمىكرد هيچگاه دست او به حركت درنمىآمد .
امّا يك وقت خود حركت بعنوان علّت غائى محسوب مىشود . مثلًا انسان مىخواهد ببيند دستش حركت مىكند يا نه ، و سعى مىكند دست خود را حركت دهد ؛ در اينجا علّت غائى حركت است ، عكس فرض اوّل كه معلول بود .
مسأله مصلحت در فعل حقّ مانند مسأله حركت در فرض اوّل است ؛ يعنى علّت غائى براى فعل حقّ نيست بلكه معلول فعل حقّ است . امّا در ديدگاه ما اينچنين تصوّر مىشود كه حقّ اشياء را بر اساس مصلحت و انطباق با واقع خلق كرده است ، و اين غلط است ؛ و صد البتّه اين مسأله ربطى به وجود علّت غائى براى فعل حقّ ندارد . در فلسفه مبرهن است كه هر فعلى چه از حقّ و چه از خلق بايد مسبوق به علّت غائى باشد ، و بدون آن لغو و عبث است .
مرحوم حكيم حاجى سبزوارى در بحث از علّت غائى مىفرمايد :
و كلُّ شىءٍ غايةً مُستتبِع * حتّى فَواعلَ هى الطّبايعُ
إذ مُقتضَى الحكمةِ و العناية * إيصالُ كلِّ ممكنٍ لغايةٍ [ 1 ]
هامش
[ 1 ] - شرح منظومه ، ( حكمت ) ، ص 118