حضرت ثامن الائمّه علىّ بن موسى الرّضا عليهما السّلام بپردازم ، تا هم براى حقير تذكّرى و هم براى غافلين از روش و سيرهء اهل توحيد و عرفان تنبيهى باشد و هشدارى ، كه با چشم بسته و گوش بسته به مطالب بىاساس ديگران توجّه نكنند ، و حقيقت تمسّك به ذيل ولاء اهل عصمت را از دأب و دَيدن اولياى الهى و اهل توحيد دريافت كنند و بس . اين حكايت را از دفتر نوشتجات متفرّقه ايشان عيناً به قلم خودشان مىآوريم .
داستان بوسيدن درب حرم علىّ بن موسى الرضا عليه السّلام توسّط مرحوم علّامه
اين حقير معمولًا قبل از اقامت در شهر مشهد مقدّس كه تا اين تاريخ كه پنجم شهر رجب / 1403 هجريّه قمريّه است سه سال و چهل روز به طول انجاميده است - چون ورود در اين ارض مقدّس در بيست و ششم جُمادى الاولى / 1400 بوده است - معمولًا در تابستانها با تمام فرزندان و اهل بيت ، قريب يك ماه به مشهد مقدّس مشرّف مىشديم .
در تابستان سنهء 1393 كه مشرّف بوديم و آية الله ميلانى و حضرت علّامه آية الله طباطبائى هر دو حيات داشتند ، و ما منزلى را در منتهىإليه بازارچه حاج آقاجان در كوچه حمّام برق اجاره كرده بوديم ، و معمولًا از صحن بزرگ هميشه به حرم مطهّر مشرّف مىشديم ؛ يكروز كه در ساعت دو به ظهر مانده مشرّف به حرم شدم و حال بسيار خوبى داشتم ، و سپس براى نماز ظهر به مسجد گوهرشاد آمده و با چند نفر از رفقا بطور فرادى نماز ظهر را خواندم ، همين كه خواستم از در مسجد به طرف بازار كه متّصل به صحن بزرگ بود و يگانه راه ما بود خارج شوم ، درِ مسجد را كه متّصل به كفشدارى بود بوسيدم ، و چون نماز ظهر جماعتها در مسجد گوهر شاد به پايان رسيده و مردم مشغول خارج شدن بودند ، چنان ازدحام و جمعيّتى از مسجد بيرون مىآمد كه راه را تنگ كرده بود .
در آنوقت كه در را بوسيدم ناگاه صدائى به گوش من خورد كه شخصى به من مىگويد : آقا ! چوب كه بوسيدن ندارد . من نفهميدم در اثر اين صدا به من چه حالى دست داد ، عيناً مانند جرقّهاى كه بر دل بزند و انسان را بيهوش كند ، از