از عالم توحيد و بىنصيبان از شراب جام لميزلى و محرومان از لذّت خلوت انس و حقيقت سرّ عبد با حضرت احديّت نمىدانند كه :
چو تافت بر دل من پرتو جمال حبيب * بديد ديدهء جان حسن بر كمال حبيب
چه التفات به لذّات كائنات كند * كسى كه يافت دمى لذّت وصال حبيب
بدام و دانهء عالم كجا فرود آيد * دلى كه گشت گرفتار زلف و خال حبيب
خيال ملك دو عالم نياورد به خيال * سرى كه نيست دمى خالى از خيال حبيب
حبيب را نتوان يافت در دو كون مثال * اگر چه هر دو جهان هست بر مثال حبيب
درون من نه چنان از حبيب مملوّ شد * كه گر حبيب در آيد بود مجال حبيب
بدان صفت دل و جان از حبيب پر شده است * كه از حبيب ندارم نظر به حال حبيب
چه احتياج بود ديده را بحسن برون * چو در درون متجلّى شود جمال حبيب
ز مشرق دلت اى مغربى چه كرد طلوع * هزار بدر برفت از نظر هلال حبيب [ 1 ]
راقم سطور گويد : در اينجا مناسب مىبينم به ذكر حكايتى از مرحوم والد رضوان الله عليه در ارتباط با كيفيّت ارادت و فناء ايشان در ولايت و عنايت
هامش
[ 1 ] - ديوان شمس مغربى ، ص 12 و 13