براى أميرالمؤمنين عليهالسّلام حركت بسوى صفّين با علم به شكست و ختم غائله به نفع معاويه و مكر منافقان و رجوع به كوفه با دست خالى به همان اندازه از اهمّيّت و تكليف و الزام است ، كه حركت بسوى جنگ جمل و نهروان و وقوع فتح و پيروزى و شكست دشمن . زيرا على هر دو قضيّه را از خدا مىبيند و ابداً براى او به اندازه سر سوزنى تفاوت و اختلاف در نفس وجود ندارد . فتح از خداست ، شكست از خداست صورت و ظاهرش دوتاست و باطن و حقيقتش يك امر . و اين مسأله حقيقت توحيد است . و على ما را به اين نقطه دعوت مىكند نه به فتح و ظفر و شكست دشمن و غلبه بر آن ، و جمع غنائم و اخذ اسير و نيل به فتوحات و فتح بلاد و گسترش آب و خاك . همه اينها التذاذات نفس است نه توحيد ، و انغمار در شهوات است نه عمل به تكليف ، و قضاء تمايلات و صفات و ملكات نفس است ، نه مشى و سير در مسير رضاى الهى و انطباق با دستور و تكليف . او مىگويد : حركت كن ! بايد حركت كرد . سپس مىگويد : بايست ! بايد ايستاد . اگر بگويد : بايست ! ديگر انسان نمىتواند حركت كند ، زيرا اين حركت ديگر براساس تكليف نيست . اين حركت براساس ميل نفس است و خودسرانه است و از روى شهوت و اغراض نفسانى است ؛ و چنين حركتى ديگر نمىتواند مورد خواست و تكليف حضرت حقّ باشد . حركتى مورد رضاى اوست كه فقط جنبه و حيثيّت عبوديّت در او لحاظ شود ، و عبد از خود اراده و اختيارى نداشته باشد .
كشتن زبير در جنگ جمل نمونهاى از تمرّد و تسليم نبودن در برابر حقّ است
در جنگ جمل پس از آنكه زبير دست از جنگ كشيد و به گوشهاى رفت و با اين عمل رسماً كراهت و ندامت خود را از ايجاد اين معركه و بلوى نشان داد ، يكى از اصحاب أميرالمؤمنين عليهالسّلام فرصت را غنيمت شمرد و در يك حالتى كه زبير غافل از جوانب و شرائط بود بر او حمله كرد و او را به قتل رسانيد ، و شادان و مسرور خدمت أميرالمؤمنين عليهالسّلام رسيد و اين بشارت
اسرار ملكوت (مقدمه شرح حديث عنوان بصرى از امام صادق ع) (فارسى) — صفحة 211
مساهمون: السيد محمد محسن الطهراني
ص٢١١