سكون در سرّ و سويداى خود با معشوق و محبوب به نجوى و راز و نياز پرداختهاند . بنابراين نه عوام از آنها خبرى دارند و نه آنان دل به خواسته و ميل عوام مىسپارند . اينها در اينطرف جوى و آنان در طرف ديگر .
شمس مغربى : وراى مطلب هر طالبست مطلب ما
وراى مطلب هر طالبست مطلب ما * برون ز مشرب هر شاربستمشرب ما
بكام دل به كسى هيچ جرعهاى نرسيد * از آن شرابكه پيوسته مىكشد لب ما
سپهر كوكب ما از سپهرهاست برون * كه هستذاتمقدّسسپهر كوكبما
بتاختند بسى اسب دل ولى نرسيد * سوار هيچ روانى بگرد مركب ما
هنوز روزوشب كائنات هيچ نبود * كه روز ما رخ او بود و زلف او شب ما
كسى كه جان و جهان داد وعشق او بخريد * وقوف يافت ز سود و زيان مكسب ما
ز آه و يا رب ما آنكسى خبر دارد * كه سوختستچو ما او ز آه و يا رب ما
تو دين و مذهب ماگير در اصول و فروع * كهدينومذهب حقّاستدينومذهب ما
نخستلوح دل ازنقشكائنات بشوى * چو مغربيت اگر هست عزم مكتب ما [ 1 ]
هامش
[ 1 ] - ديوان شمس مغربى ، ص 8 و 9