آرى مهمترين شاخصه و مميّزه يك عارف كامل و سالك و اصل در اين است كه نفس او بالمرّة محكوم به فناء و اضمحلال و راهى ديار بوار و نابودى گشته باشد تا بتواند به هستى مطلق راه يابد و هستى او عين هستى مطلق گردد ؛ فلذا امام عليهالسّلام مىفرمايند : اين مؤمن مانند خداى متعال قابل وصف و تعريف نمىباشد ، زيرا عقل ناقص و فهم كوته بشر كى تواند به كنه و حقيقت هستى مطلق راه يابد و او را با سعهء محدود و ظرفيّت خود ادراك نمايد ! مرحوم حاجى سبزوارى در بحث تعريف وجود و شناخت آن مىگويد :
مَفهومُه مِن أعرفِ الأشيآءِ * و كُنهُه فى غايَةِ الخِفآءِ [ 1 ]
« مفهوم ظاهرى هستى مطلق را همه كس مىتواند ادراك كند ، امّا وصول به حقيقت و كنه آن كار هر كسى نيست . »
وجود همه اشياء متدلّى به وجود پروردگار و قائم به ذات اوست
تذكّر اين مهمّ بىمناسبت نيست كه گرچه تمام موجودات از آنجهت كه وجودشان وجود ظلّى و تنزّلى وجود ذات حقّ در مراتب تعيّنات است ، و لازمهء وجود ظلّى و تبعى و تنزّلى فناء و انمحاء ذاتى در ذات و وجود ذوالظلّ و اصيل و حقيقى است بنحو تكوينى نه بنحو اعتبارى و تنزيلى و مجازى ، ولى انكشاف اين مسأله و حقيقت براى هر فردى ممكن نيست . زيرا از آنجا كه وجودْ مساوق با تشخّص و عينيّت خارجى و استقلال هوهوى مىباشد ( چه مجرّد آن و چه طبيعى ) و در تمام مراتب تشكيك اين تمايز عينى و خارجى متحقّق است ، بنابراين هر موجودى ذات خود را در قبال ذات و حقيقت ساير موجودات مستقلّ و با اراده فرديّه و شخصيّه مىبيند ، و احساس مىكند كه ذات او جداى از ذوات ساير موجودات و سواى تعيّنات ديگر قائم بذات خود است ، و بر محور ذات او آثار و شؤون او دور مىزند و خود را متفرّد در وجود و موجوديّت مىيابد ؛ غافل
هامش
[ 1 ] - شرح منظومه ، سبزوارى ( قسمت حكمت ) ص 4