تخطي إلى المحتوى الرئيسي

أنوار الملكوت (فارسى) — صفحة 341

مساهمون:

ص٣٤١
سعدى گويد : يكى از صاحبدلان سر به جَيب مراقبه فرو برده و در بحر مكاشفه مستغرق شده ، حالى كه از اين معامله باز آمد يكى از محبّان گفت : از اين بستان كه بودى تحفه‌اى كرامت كن ! گفتا : به خاطر داشتم كه اگر به درخت گل برسم دامنى پر كنم هديهء اصحاب را برم ؛ چون برسيدم بوى گلم چنان مست كرد كه دامنم از دست برفت ! [ 1 ] آرى در آن حال حقيقت دعا مستجاب مىشود به أضعاف مضاعفه ، چون خدا كه به دست آيد هر چه هست در دست آيد .

حكايت غلام عاشقى كه عشق او را از طلب كردن باز مىداشت

گويند [ 2 ] پادشاهى غلامى داشت بسيار محبوب و ارجمند ، اين غلام در نزد سلطان بسيار گرامى بود و هر حاجتى كه داشت بدون درنگ سلطان اجابت مىنمود ، لكن هر وقت خدمت سلطان مىرسيد از شدّت عشق و علاقه‌اى كه به سلطان داشت بيهوش بر روى زمين مىافتاد . مردم چون قدر و منزلت او را در خدمت سلطان دانستند حاجات خود را به دو عرضه مىداشتند كه به سلطان گوشزد نموده و او اجابت كند . و چون خود غلام مىدانست كه در پيشگاه سلطان ياراى تكلّم و سخن گفتن ندارد به مردم مىگفت : حاجت خود را در
هامش
[ 1 ] - گلستان ، ديباچه ، ص 4 ، چاپ عبدالعظيم گرگانى . [ 2 ] - حضرت آقاى حاج سيد هاشم حدّاد روحى فداه نقل كردند .