و إنَّه لَم يَكُن يَعرِفُ أبًا غَيرَ عَلِىٍّ [ عَلَيهِ السَّلامُ ] حَتَّى قالَ أميرُالمُؤمِنينَ عَلَيه السّلامُ : « مُحَمَّدٌ ابنِى مِن صُلبِ أبىبَكرٍ . » و كانَ يُكَنّى أباالقاسِمِ ، و كانَ مِن نُسّاكِ قُرَيشٍ ، و كانَ مِمَّن أعانَ فِى يَومِ الدّارِ . [ 1 ]
محمّد در ركاب مولى در حرب جمل و صفّين حاضر بود ، و در سنهء 38 هجريّه أميرالمؤمنين او را به ولايت مصر فرستادند و كتابى را براى او نوشتند كه در « نهج البلاغه » [ 2 ] مرحوم سيّد رضىّ رضوان الله عليه آورده است . و چون محمّد كشته شد اين كتاب را به شام براى معاويه آوردند ؛ [ 3 ] معاويه از اين نامه بسيار تعجّب داشت و بسيار به او نظر مىكرد . وليد بن عقبة چون ديد معاويه از اين نامه بسيار در شگفت است گفت : فرمان بده آن را بسوزانند ! معاويه گفت : رأى تو پسنديده نيست . وليد گفت : پس رأى چنانست كه مردم بدانند كه نامههاى أبوتراب در دست تو است و تو از آنها تعلّم مىكنى و دستورالعمل خود قرار مىدهى ؟ ! معاويه گفت : واى بر تو ! آيا امر مىكنى مرا كه مثل چنين علومى را بسوزانم ! سوگند به خدا كه تا به حال مانند اين نامه به علمى كه شامل تمام جهات باشد و بر اساس استوار قائم باشد برخورد نكردهام ! معاويه به ياران خود نظرى نموده گفت كه : به كسى نگوئيد كه اين نامه از نامههاى علىّ بن أبىطالب است ؛ بلكه بگوئيد از نامههاى أبىبكر است كه در نزد فرزندش محمّد بوده است .
بارى اين نامه در خزانهء بنىاميّه بود تا زمان عمر بن عبدالعزيز كه او را اظهار
هامش
1 - سفينة البحار ، ج 1 ، ص 313 ، طبع قديم ؛ ج 1 ، ص 725 ، طبع آستان قدس رضوى ؛ شرح نهج البلاغة ، ابن ابى الحديد ، ج 6 ، ص 54 : [ محمّد بن أبى بكر پدرى را جز على براى خود نمىشناخت تا اينكه أميرالمؤمنين عليه السّلام فرمودند : « محمّد فرزند من است از ناحيهء أبىبكر . » و كنيهاش أبىالقاسم بود . و از عبادت كنندگان قريش محسوب مىشد و از جمله كسانى بود كه در يوم الدّار كمك نمود . مترجم ]
2 - نهج البلاغة ، عبده ، باب الكتب ، ج 3 ، ص 27 .
3 - سفينة البحار ، ج 1 ، ص 312 طبع قديم ؛ ج 1 ، ص 724 ، طبع آستان قدس رضوى .