تخطي إلى المحتوى الرئيسي

متن كامل شاهنامه فردوسى (شرح ميترا مهرآبادى) — صفحة 96

مساهمون:

ص٩٦

هميشه راهِ گذر سواران و كارداران ديوان شاه از اينجاست . گاهى يكى از ايشان بر كسى نام دزدى مىنهد و مىكوشد تا از براى پنج شش درم روزگار را بر دل آن كس ناخوش سازد اگر چه سرانجام خودش از آن كار رنج بسيار خواهد ديد . و يا اين كه نام زن پاك تنى را به آلودگى مىبرد و بيهوده به دو دست مىيازد . اينك بدان كه ما را از شاه چنين رنجهايى مىرسد . شهريار ايران از شنيدن اين سخن انديشناك گشت و با خود انديشيد كه نام او از براى كارهاى آن كارگزار بد شد . پس آن شاه يزدان شناس در دل گفت : هيچكس از دادگر هراسى ندارد . از اين پس چند روز درشتى و تندى مىكنم تا مِهر و داد از گزند پيدا شود . سراسر آن شب را بهرام در آن انديشهء تيره به خود مىپيچيد و به خواب نرفت و دلش با ستم جفت گشته بود . چون خورشيد چادر مشكبوى شب را دريد و روى خود را بر آسمان نمودار ساخت ، زن به پيش شوهر آمد و به دو گفت : ديگ هر كاره « 1 » و آتش را بيآور و همه گونه تخمى در آب بيافكن و بدان كه نبايد آفتاب به آن بتابد . تا آن هنگام كه من شير گاو را بدوشم ، تو كار اين ديگر هر كاره را آسان مگير . آنگاه زن برفت و گاو را از چراگاه خود بيآورد و گياهان فراوانى در پيش آن نهاد . سپس دست به پستانش ماليد و گفت : به نام خداوند بىيار و جفت . ليك پستان گاو را از شير تهى ديد . دل آن زن جوان ميزبان از اندوه پير گشت و به شوهرش گفت : اى كدخداى ، بدان كه ديشب دل شاه گيتى نهانى بپيچيد و ستمكار گشت . شوهر كه چنين شنيد ، به دو گفت : از چه سخن مىگويى ؟ چرا اختر بد مىافكنى ؟ ليك زن گفت : اى شوهر گرانمايه ، بدان كه اين گفتگوى من بيهوده نيست . هر گاه كه شاهى بيدادگر شود ، ماه نيز چنان كه مىبايد از آسمان نمىتابد و شير در درون پستانها خشك مىگردد و نافه نيز درون مشك نمىبويد . جِهْمَرز « 2 » و دورويى آشكار

هامش
( 1 ) - ديگ هر كاره به ديگى گفته مىشود كه از سنگ ساخته باشند و در آن آش و طعام پزند . برهان قاطع ، ماده هر كاره . اين واژه امروزه نيز در خراسان براى ديگ سنگى به كار مىرود .
( 2 ) - جِهْمَرْز به پارسى به معناى زنا است .