تخطي إلى المحتوى الرئيسي

متن كامل شاهنامه فردوسى (شرح ميترا مهرآبادى) — صفحة 94

مساهمون:

ص٩٤

به سديگر روز چون خورشيد گيتىفروز ، فروزان گشت و شب تيره از بيم آمدن روز بگريخت و خورشيد تاج درخشان خود را برافراخت و زمين زرد گشت و كوه و دريا به سپيدى پيلسته شد ، شهريار دلير نيز به شكار رفت . ليك ناگهان اژدهايى همچون نرّه شيرى بديد كه به درازاى خودش موى بر سرش بود و دو پستان نيز همچون زنان بر سينهء او بود . پس بهرام شاه بىدرنگ كمان را به زه كرد و تير خدنگى بر سينهء آن اژدها بزد . تير ديگرى نيز بر ميان سر او بزد و خوناب و زهر از سينهء او فرو ريخت . آنگاه از اسپ فرود آمد و دشنه‌اى بركشيد و سراسر سينهء آن اژدها را بدريد . ديد كه آن اژدها مرد جوانى را فرو برده و او را درون آن خون و زهر افسرده بود . بهرام با ديدن آن مرده ، بسيار بر او بگريست . در همان هنگام از آن زهر اژدها ، چشم بهرام تار گشت . پس همچنان سرگشته و پيچان به راه برفت تا اين كه او را به خواب و آب نياز آمد . سرانجام به جاى آبادى در آن دشت و به پيش در سرايى رسيد . در آنجا زنى را بديد كه سبويى بر دوش داشت . چون زن ، بهرام را بديد ، روى خود را ازو بپوشيد . بهرام به دو گفت : آيا مرا در اينجا ميهمان خويش مىسازيد يا اين كه بايد با رنج بگذرم ؟ زن كه چنين شنيد ، به دو گفت : اى سوار نبرده ، تو اين خانه را همچون خانهء خود بدان . بهرام كه اين پاسخ را از زن شنيد ، اسپ را در خانه راند و زن ميزبان برفت و شوهر خود را پيش خواند و به دو گفت : كاه بيآور و چون شانه ندارى ، اسپ او را با جوال پشمين « 1 » بمال . سپس خود زن برفت و خانه را بِرُفت و بوريايى را بگسترد و بالين بنهاد . آنگاه بر بهرام آفرين بكرد و به سوى آب انبار برفت و آب نيز بيآورد و پنهانى به شوى خود ناسزا گفت كه : اين پير نادان هر گاه كه كسى را در سراى خود بيند ، همچنان برپاى بمانَد و گرچه اين كار ، كار زنان نيست ليك من از يك سپاه نيز پرستارى مىكنم .

هامش
( 1 ) - جُوال يا جَوال به ظرفى گفته مىشود كه بافته از پشم است . برهان قاطع ، ماده جوال .