آزادهاش را خندان سازد . پس از آن شاه به موبد گفت : شاهى كه كار گيتى را نبيند ، از چه كجا خواهد دانست كه كداميك از مردم مهترند و چگونه بدان را از نيكان خواهد شناخت ؟ كنون اى خردمند دانشپذير * اگر بخردى يك سخن ياد گير بخيلى مكن ايچ اگر مردمى * همانا ز تو كم كند خرّمى كشتن بهرام گور ، اژدها را و داستان او با زن پاليزبان بهرام شاه چندى را در كنار مهتران با مِى روشن و جام و رامشگران بگذرانيد تا اين كه بهار فرا رسيد و خاك همچون بهشت گشت و لاله روييد . همهء زمينها پر از نخچير و آب جويها همچون مِى و شير شد . گورخر و آهو بر زمينهاى سخت بتاختند و در هرجا پاى سبزهها رده بركشيدند . همهء جويباران پر از مشكدم « 1 » گشت و درون خُمها مِى بسان گل انار شد . پس به شاه بهرام گور گفتند كه : ديگر هنگام شكار گورخر دير شد . بهرام گفت : بايد هزار تن از سواران سپاه را برگزيد و يوز و باز و چرغ « 2 » و شاهين گردنفراز بيآورد و از اينجا به سوى توران رفت و يك ماه را در آنجا به شكار گذراند . و بدين سان آن شاه نخچيرجوى به سوى توران رفت و همهجا را پر از رنگ و بوى ديد . آن بزرگان دلاور با شكار خود همهجا را از گورخر و ميش كوهى و آهو تهى كردند . دو روز در آن كارها بگذراندند و بهرام پيوسته جامى از مِى در دست داشت .
متن كامل شاهنامه فردوسى (شرح ميترا مهرآبادى) — صفحة 93
مساهمون: حكيم أبو القاسم الفردوسي
ص٩٣
هامش
( 1 ) - مُشْكدَم جانورى سياه رنگ و بسيار خوش آواز است . برهان قاطع ، ماده مشكدم .
( 2 ) - چَرغ يا چَرخ ، جانور شكارى مشهورى از جنس سياهچشم است . برهان قاطع ، ماده چرغ .