داد و به دو گفت : اندكى پنير كهنه با مغز بادام بريان بيآور . ليك بازرگان كه مغز بادام نداشت ، آنچه بهرام گفته بود ، نيآورد . چون شب فرا رسيد ، ميزبان به نرمى برفت و يك مرغ بريان گرم را بيآورد و خوان را بيآراست و در پيش بهرام نهاد . بهرام پهلوان كه چنين ديد ، به آن بازرگان گفت : من از تو با خواهش پنير كهنه خواستم و درم نيز بدادم زيرا كه از درد شكم نالان بودم . ليك تو آن را نيآوردى . بازرگان با شنيدن اين سخن به دو گفت : اى بىخرد ، براستى كه خِرد ندارى تا روان تو را بپروراند . اكنون كه اين مرغ بريان و گرم را بيآوردم ، ديگر فزون خواهى آيين شرم نباشد . بهرام كه اين سخن را ازو بشنيد ، ديگر آرزوى پنير كهنه را به كنارى نهاد و از آن گفتهء خويش پشيمان گشت و خوراك را بخورد و ديگر از آنچه كه بگذشته بود ، بر بازرگان ياد نكرد . چون هنگام خواب نيز فرا رسيد ، بخوابيد و ديگر هيچ چيزى به بازرگان نگفت . چون خورشيد از درياى جوشان آسمان بردميد و چادر كرفگون شب ناپديد گشت ، آن بازرگان توانگر پيوسته به شاگردش مىگفت : اى مرد ناكاردان ، چرا مرغى به ارزش بيش از يك درم بخريدى و اين گونه ستم بكردى ؟ اگر اين مرغ ارزان بود ، مرا در آن شب تيره نمىبايست كه با آن سوار آنگونه كارزار كنم . اگر براى او با يك دانگ « 1 » اندكى پنير مىخريدى ، امروز او با من به شيرينى انگبين و شير بود . شاگرد كه چنين شنيد ، به بازرگان گفت : اين يك تن است و تو چنان بدان كه من اين مرغ را از درم خويش خريدهام . تو و اين سوار ، هر دو ميهمان من باشيد و از براى اين مرغ با من كارزار مكن . چون بهرام از خواب خوش برخاست ، به پيش آن اسپ راهوار خود رفت تا بر آن زين بنهد و به ايوان شاهى خود برود . شاگرد كه او را بديد ، به دو گفت : تو بيا و امروز با من جفت باش . شاه كه چنين شنيد ، برفت و بر تخت او بنشست و از بخت
متن كامل شاهنامه فردوسى (شرح ميترا مهرآبادى) — صفحة 91
مساهمون: حكيم أبو القاسم الفردوسي
ص٩١
هامش
( 1 ) - دانگ به يك چهارم درم گفته مىشده است . برهان قاطع ، ص 820 ، زيرنويس معين .