او در شگفتى فرو ماند . جوان برفت و دويست تخم مرغ بيآورد و به استاد خود گفت :
اى گرامى ، مايست . مغز بادامها را بريان و گرم كن و پنير كهنه را با نان نرم بيآور . زيرا كه او ديشب اين آرزوها را بخواست . پس اكنون نان را ببر و خوانى بيآراى . آنگاه آن شاگرد به نزد بهرام آمد و به دو گفت : اى سوار ، تو ديشب تخم مرغ خواسته بودى .
اكنون اين آرزوها را به گرمى بيآوريم تا خوردنيهاى ديگر نيز كم كم برسد . شاگرد ، اين بگفت و براى خريد به بازار رفت و شكر و بادام و مرغ و برّه بجست تا خوان را بيآرايد و آنها را به همراه مِى و لركيماس و مشك و گلاب ، با دلى پر شتاب به خانه برد . و بدين سان آن جوان پر منش پاكيزه مغز خوان را با خوراكهاى نغزى بيآورد .
چون خوراك خورده شد ، جامى پر از مِى ببرد و نخست آن را به بهرام شاه بداد .
سپس آن جامهاى مِى را پى در پى بخوردند تا اين كه شاد و خرّم شدند . آنگاه بهرام به آن ميزبان گفت : بهرام شاه ما را خواستار گشته است . پس شمايان در اينجا به ميگسارى بپردازيد تا اين كه مست شويد و از اينجاى نجنبيد . سپس بهرام اسپ شبديز خود را بماليد و بر آن زين نهاد و با شادى از آن ميگسارى به سوى گلشن آمد و به آن بازرگان گفت : اى مرد افزون فروش ، اين همه به افزونى مكوش . تو ديشب مرا به دانگى بفروختى و چشم شاگردت را بدوختى و به دو گفتى كه تو مرغى افزون از ارزش آن خريدى و مرا در دَم اژدها نهادى . بهرام ، اين را به بازرگان بگفت و به سوى كاخ شاهى خود شتافت .
چون روز فرا رسيد و خورشيد تاج خود را بر تخت آسمان بنمود ، شاه ايران بر تخت پيلسته بنشست و به سالار بار بفرمود كه آن بازرگان را خواستار شود و شاگرد را نيز به همراهش بيآورد . يكى از ايشان شاد و ديگرى دژم بود . چون بهرام شاه آن شاگرد را بديد ، او را بنواخت و در كنار آن مهتران به شادى بنشاند . سپس هميانى به نزد او بردند و جان تاريك او از ديدن آن همچون ماه تابان گشت . آنگاه بهرام به بازرگان گفت : تا آن هنگام كه زنده هستى ، خود را بندهء اين شاگرد بدان . در هر ماه دو بار نيز شست درم به او بده تا با خواسته و چيز تو او به ميهمان نوازى بپردازد و دل
متن كامل شاهنامه فردوسى (شرح ميترا مهرآبادى) — صفحة 92
مساهمون: حكيم أبو القاسم الفردوسي
ص٩٢