هر گاه كه يكى از كهتران و زيردستان و دهگانان و درباريان من از رنج من بنالد ، ديگر از آن پس سر و افسر و گنج من مبادا . در همان هنگام پيرى به نام ماهيار كه سد و شست و چهار سال از زندگانى او بگذشته بود ، چون آواى بهرام را بشنيد ، برپاى خاست و گفت : اى مهتر دادگر و راستكار ، ما از جم و فريدون و ديگر نامداران ، بيش و كم آگهىهايى يافتهايم . ليك براستى كه كسى در گيتى شاهى همچون تو نشنيده است . تو اميد كهتران و فرّ مهتران هستى . دلت به پهناى درياست و همچون كوههاى كه از دريا برخيزد ، چنان روشنايىاى از روان تو برخاست كه خِرد را در دل دانايان بكاست . تو آن چنان گنجى را كه هيچكس از كهتران و مهتران همچون آن نديده بود ، در گيتى بپراكندى . به هنگام جم چون از آن گنج سخن راندند ، آن را گنج گاوان مىخواندند . ليك از آن پس ديگر هيچكس ندانست كه آن در كجاى گيتى است ؟ آيا به خاك است يا در دَم اژدهاست ؟ ولى تو چون آن را بيافتى ، به آن گنج ننگريستى ، زيرا كه تو را از اين سراى سپنجى ننگ آمد . همانا كه ديدهء جانور نيز در درون دريا آن همه گوهر را نمىبيند . تو همهء آن گوهرها را با آن گاو زرّين به درويشان بخشيدى .
هرگز تاج و كمر شاهى بىتو مباد . آباد و پيروز باشى و بخت تو نيز شاد بادا . چه بسيار نامهء خسروان كه از اين سخن سياه گردد و آن را پايانى نباشد .
داستان بهرام گور با بازارگانى و شاگرد او
هفتهء ديگر روزى بهرام كه دژم بود ، با تركش و تير به شكار رفت . چون دشت از تابش خورشيد گرم شد ، بهرام سپهبد به نرمى از شكار برگشت و به ايوان خود روى نهاد . چون چندى از راه بيابان برفت ، به سوى كاخ بازرگانى رسيد . به هر سو نگاه كرد و هيچكس را نديد . پس به بازرگان گفت : ما را ميهمان خويش بساز و بدان كه از ما هيچ رنجى نخواهى ديد . بازرگان كه چنين شنيد ، او را از اسپ فرود آورد و بگشت و جايى را برايش بگزيد . بهرام كه از درد شكم نالان بود ، چند درم به بازرگان
متن كامل شاهنامه فردوسى (شرح ميترا مهرآبادى) — صفحة 90
مساهمون: حكيم أبو القاسم الفردوسي
ص٩٠