تخطي إلى المحتوى الرئيسي

متن كامل شاهنامه فردوسى (شرح ميترا مهرآبادى) — صفحة 89

مساهمون:

ص٨٩

همهء اين خواسته‌ها را به آيين كيان بشماريد و گوهرها را به زر و سيم بفروشيد و زنان بيوه و كودكان بىپدر و مردم نامدارى را كه تهيدست گشته و از جاى آرام و كام خويش دل گسسته‌اند ، از ويرانه و آباديها گرد آوريد . سپس همهء آنها را بشماريد و آن گنجهاى درم و دينار را ببخشيد تا از اين كار به روان جمشيد شاه مزدى برسد . يك دهم از آن گنج را به آن كسى كه شاه را از ميان سپاه بجست و راه را بنمود ، ببخشيد . من تا هنگامى كه جوان و تندرست باشم ، چرا بايد گنج جمشيد را بجويم ؟ هر كسى كه از جمشيد نساجامه بگيرد ، او را هيچ اميدى به شادى از گيتى مباد . من چون بخواهم با سپاهيانم تن خود را به رنج مىآورم و از تور و چين نام و گنج بدست مىآورم . من با اين اسپ شبديز و شمشير تيز هرگز فريب نگيرم و گريز را نشناسم « 1 » . سپس بهرام از آنجا به سوى گنج خود رفت كه آن را با رنج و كوشش خود گرد آورده بود . آنگاه پهلوانان كشورش را بيآورد و براى يك سال به سپاهيان درم بداد . پس از آن ، در آن بهار بزمگاهى بساخت و ايوان گوهرنگار را بيآراست و در جام بلور ، مِى درخشان بنوشيد . چون بهرام گور بدانسان شاد و خرّم گشت ، به يارانش گفت : اى سركشانى كه نشانهايى از تخت بزرگان بشنيده‌ايد ، ببيند كه از هوشنگ تا نوذر نامدار - كه يادگار آفريدون بود - گرفته تا كِي كواذ - كه تاج بزرگى را بر سر نهاد - كداميك از آن بزرگان در گيتى برجاى مانْد و چه كسى آفرينى به داد بر ايشان بخوانْد ؟ چون روزگار ايشان بسر آمد ، از آن بزرگان تنها سخن به يادگار مانْد . يكى از ايشان را منش بود و ديگرى را نبود . از يكى از ايشان بيزار بودند و ديگرى ستايش مىشد . بدينشان همگى از پِى يكديگر مىگذريم . پس سزاوار باشد كه گيتى را به بد نگذرانيم . چرا بايد رنج آن رفتگان را ببرم و يا از براى دينار دل بگشايم . من دل به اين سراى سپنجى نمىبندم و به تاج نمىنازم و به سوى گنج نيز دست نمىيازم . چو روزى به شادى همى بگذرد * خردمند مردم چرا غم خورد

هامش
( 1 ) - گرديزى اين گنج را بجاى جمشيد ، مربوط به كى كاووس دانسته است . زين الأخبار ، ص 77 .