بخواندند . آنگاه مهتر دِه به ايشان گفت : بدانيد كه اين روى و موى ايشان ، از آسمان چهارم شوهرى براى ايشان بيآورد .
يافتن بهرام گور ، گنج جمشيد را
هفتهء ديگر بهرام به همراه موبد و ويژگان سپاه به نخچيرگاه آمد . در همان هنگام مرد مهترپرستى با دستوارهاى در دست همچون باد دمان بيآمد و پرسيد كه : آيا بهرام شاه در ميان اين سپاهيان در كجاست ؟ موبد به دو گفت : هرچه مىخواهى بگوى زيرا كه تو روى شاه گيتى را نخواهى ديد . ليك مرد گفت : من تا روى شاه را نبينم ، با سپاهيان سخن نمىگويم . پس آن مرد دانشمند و گوينده و جوينده را به نزد شاه بردند . بهرام گور كه چنين شنيد ، اسپ سرخرنگ خود را از ميان سپاه به بيرون براند . آنگاه مرد به دو گفت : اى شاه ، بايد به گفتار من بنگرى . بدان كه من در اين سرزمين دهگان و كدخداى مىباشم و دارندهء اين زمين و كشت و سراى هستم .
پيوسته به زمين خويش آب مىرسانم تا اين كه چون آن آب بسيار و تند گشت ، در ميان يكى از زمينهايم ، سوراخى شد . ناگاه خروش شگفتى به گوشم رسيد كه از ترس جان بخروشيدم . از آن آب پيوسته آواى سنج مىآمد . آگاه باش كه اين خروش به گنجى راه مىنماياند . بهرام كه چنين شنيد ، سپاهيان خود را بدانسو كشانيد و همهء آن دشت را پر از سبزه و آب ديد . پس بفرمود تا چندين كارگر و گراز را از راههاى دور بيآورند . آنگاه آن شاه بلند از اسپ فرود آمد و بر روى آن كشتزارها سايبانى بزدند .
شب كه فرا رسيد ، پهلوانان شماله برافروختند و در هرجا آتش بسوزاندند .
چون خورشيد درفش خود را از درياى آسمان برآورد و زنگار از آن آسمان بنفش بزدود ، از هر سو كارگرانى برفتند و همچون سپاهيان انجمن بگشتند و يك سره به كندن زمين بپرداختند . سراسر آن جاى هموار ، پر از گودال شد . چون سرانجام آن مردان از كندن به ستوه آمدند ، از زير خاك جايى همچون كوه پديدار شد . خانهاى
متن كامل شاهنامه فردوسى (شرح ميترا مهرآبادى) — صفحة 87
مساهمون: حكيم أبو القاسم الفردوسي
ص٨٧