تخطي إلى المحتوى الرئيسي

متن كامل شاهنامه فردوسى (شرح ميترا مهرآبادى) — صفحة 86

مساهمون:

ص٨٦
بهرام گفت : من اين چهار دختر را از پدر پرورندهء ايشان پذيرفتم . آنگاه اين را بگفت و از جاى برخاست و به نوكران سپاه بفرمود تا آن بتان را به شبستان شاه ببرند . پس سپاهيان بهرام به دشت بيآمدند و سراسر آن شب سپاه از دشت بگذشت . آسيابان از آن كار در شگفت ماند و در آن شب تيره بيانديشيد و به زن خود گفت آيا اين نامدارى كه همچون ماه و با اين برز بالا و دستگاه بود ، در اين شب تيره چگونه به اينجا رسيد ؟ زنش گفت : او از دور آتش را بديد و به شنيدن آواز اين دختران رامشگر بنشست و مِى و رامشگرانى بيآورد . آسيابان كه چنين شنيد ، به زن گفت : اى زن ، مرا بگوى كه آيا فرجام اين كار ، نيك خواهد بود يا بد ؟ زن گفت : بدان كه اين كارى ايزدى بود زيرا كه آن مرد چون ايشان را بديد ، هيچ از نژاد ايشان نپرسيد و از چيز و خواسته نيز هيچ يادى بر دلش نبود . او بر روى زمين تنها ماهرويى را مىجست و در انديشهء يافتن دينار يا دختر شاه نبود . و براستى كه هيچ شمنى بتانى به مانند ايشان در چين نيز نبيند . بدين گونه تا خورشيد از پشت سياهى برآمد و همه‌جا همچون چراغى روشن گشت ، همه گونه داستان از بدنژادان و راستان براندند . چون روز فرا رسيد ، مهتر دِه بيآمد و به آن پير گفت : اى پهلوان بهروز ، ديشب در آن شب تيره بخت به بالينت آمد و آن شاخ درخت سبز برايت ببار نشست . ديشب بهرام شاه از دشت نخچيرگاه مىآمد كه نگاه كرد و آن جشن و آتش را بديد . پس بدانسو آمد و اكنون دختران تو جفت او هستند و به آرامش در پس پردهء او مىباشند . همانا كه دخترانت را با آن موى و روى و راستى ، براى شاه آراسته بودى . اينك بهرام شاهنشاه داماد تو است و از اين پس در هر كشورى از تو ياد مىكنند . اين سرزمين پاك را نيز به تو داد . پس ديگر اندوه مخور ، زيرا كه اندوه و ترس از تو دور گشت . اكنون ما همگى كهتر و چاكران تو هستيم . هر فرمانى كه دارى ، بفرماى چرا كه فرمان از آن تو است و ما همگى كهتران تو هستيم و پيمان براى تو مىباشد . آسيابان و زنش با شنيدن اين سخنان به دو خيره ماندند و هر يك پيوسته نام يزدان را