تخطي إلى المحتوى الرئيسي

متن كامل شاهنامه فردوسى (شرح ميترا مهرآبادى) — صفحة 84

مساهمون:

ص٨٤

داستان بهرام گور با چهار خواهران هفتهء ديگر بهرام - آن شهريار گيتى - به همراه موبدان و بزرگان به شكار رفت تا يك ماه را در آن نخچيرگاه بمانَد و با سپاهيان به ميگسارى بپردازد . پس بيشمار از نخچيرهاى كوه و دشت شكار بكردند . چون شكار ايشان به پايان رسيد ، شب هنگام كه همه‌جا سياه گشته بود ، بهرام با شادمانى به همراه سپاهيانش به سوى شهر آمد . بزرگان سپاه نيز در كنار او مىراندند و برايش از شاهان سخن مىگفتند . در همان هنگام از دور آتشى درخشان - به مانند آنچه كه خودش در بهمن ماه براى جشن [ سده ] مىافروخت - بديد . شاهنشاه به آن روشنايى بنگريست و در يك سوى آن دِهى خرّم پديد آمد . در پيش آن دِه ، آسيابى ديد كه مردان بزرگ آن دِه ، پراكنده در كنار آن نشسته بودند . در آن سوى آتش هم همهء دختران جشنگاه بزرگى بساخته بودند . هر يك افسرى از گل بر سر داشتند و در هرجا رامشگرى را نشانده بودند و پيوسته چامه‌هايى « 1 » در بارهء رزم خسرو مىخواندند . همگى ماهروى و مشك بوى و چرب زبان و با موهايى تاب داده بودند . در نزديك در آسياب ، با رامش گلها را به نخ كشيده و دسته گلهايى ساخته بودند و هر يك از آن دسته گلها در دست داشتند و از شادى و مِى نيمه مست گشته بودند . در همان هنگام از آن جشنگاه خروشى بيآمد و يكى از ايشان گفت : اين را به ياد بهرام شاه مىخوريم كه با فرّ و شكوه و چهر و مِهر است و سپهر گردان نيز به دو برپاست . گويى از روى او مِى مىچكد و از مويش بوى مشك مىآيد . تنها شير و گورخر شكار مىكند و از اينروست كه او را بهرام گور مىخوانند . بهرام شاه كه آواز ايشان را بشنيد ، بدانسو برفت . چون به نزديكى آن دختران

هامش
( 1 ) - چامه به معناى شعر است .