رسيد ، همهجا را از كران تا كران بنگريست . سراسر آن دشت را پر از آن ماهرويان يافت . پس بفرمود تا ميگساران ، مِى و ميخواره به نزد او بيآوردند . ميگسار جامى بلور بيآورد و آن را در دست بهرام گور نهاد . سپس چهار تن از آن دختران كه نامدار بودند ، به نامهاى مشكناز و مشكنك و نازياب و سوسنك از ميان ايشان بيرون آمدند و با دستبند و رخسارى همچون بهار و بالابلند به پيش شاه رفتند و براى آن بهرام شاه با دانش و كام چامه بخواندند . بهرام گور كه از ديدن ايشان در دلش شورى به پا شد ، از هر چهار تن بپرسيد كه : اى گلرخان ، برگوييد كه شما دختران چه كسى هستيد و از براى چه اين آتش را برافروختهايد ؟ يكى از ايشان گفت : اى سوار سروبالا كه به هر چيز بسيار مانندهء شهريار هستى ، بدان كه پدر ما آسيابانى پير است كه در دامان اين كوه به شكار مىپردازد . هم اكنون نيز كه شب تيره گشته و ديدگانش از آن تيرگى خيره شده است ، مىآيد . در همان هنگام آسيابان با يارانش از شكار خود بر كوه بازگشت . چون بهرام را بديد ، بترسيد و رخسار خود را در پيش او بر خاك بماليد . شاه بفرمود كه به آن پير كه از راه رسيده بود ، جام زرّينى بدهند . آنگاه به دو گفت : تو چگونه اين چهار خورشيدروى را در كنار خود نگاه داشتهاى زيرا كه هنگام شوهر كردن ايشان است ؟ پير مرد كه چنين شنيد ، بر او آفرين كرد و گفت : بدان كه اين دختران من را هيچ جفتى نيست . گرچه به اين سال رسيدهاند ، ليك هنوز دوشيزه و پاكيزهاند . ليك ايشان را هيچ بهرهاى از زر و سيم و يا هر گونه چيز ديگر نيست . بهرام با شنيدن اين سخن به دو گفت : اين چهار دختر را به من بده و بيش از اين دخترانت را نگاه مدار . پير مرد به دو گفت : اى سوار ، بدان كه ما را نه جامه و زمين است و نه سيم و سراى و گاو و خر . ليك بهرام به او گفت : مرا به چيزى از ايشان نياز نيست . پيروز كه چنين شنيد ، به دو گفت : هر چهار تن جفت تو و كنيز و خاك زير پاى تو هستند . چشم تو ايشان را به آهو « 1 » يا هنر بديد و همانگونه كه هستند ، بپسنديد .
متن كامل شاهنامه فردوسى (شرح ميترا مهرآبادى) — صفحة 85
مساهمون: حكيم أبو القاسم الفردوسي
ص٨٥
هامش
( 1 ) - عيب .