تخطي إلى المحتوى الرئيسي

متن كامل شاهنامه فردوسى (شرح ميترا مهرآبادى) — صفحة 83

مساهمون:

ص٨٣

شهر ، دو كدخداى باشند ، سرزمين ايشان برجاى نخواهد ماند . و براستى كه اگر دو تن به يكسان كارى كنند ، مرد خردمند از ديدن آن خيره مىگردد . پس من برفتم و به پيران ده بگفتم كه : اى مردمان از اين پس هيچ‌كسى بر شما مهتر نيست . زنان و كودكان و كنيزان و مزدوران و پيشوايان كيش ، همگى براى خود مهتر هستند . و بدين سان چون آن كسانى كه كهتر بودند ، مهتر گشتند ، سر آن كدخداى دِه به زير پاى آمد و با همين گفتار من بود كه آن جاى پاك ويران گشت . سپس چون شاه بر ايشان بخشايش آورد ، برفتم و راهى ديگرگونه به ايشان نمودم . پير مرد خردمند و سخنگوى و با دانش و راهنمايى را مهتر آن دِه بكردم و او نيز بكوشيد و آن ويرانيها را آباد بكرد و با اين كار ، دل زيردستان را شاد بساخت . پس چون تنها يك تن مهتر ايشان شد ، خوبى افزوده گشت و كژّى بكاست . من در آغاز ، نهانى به ايشان بدى نمودم . ليك پس از آن ، در ايزدى را بر آنها بگشودم . سخن بهتر از گوهر شاهوار * چون بر جايگه بر برندش به كار خرد ، شاه بايد ، زبان ، پهلوان * چو خواهى كه بىرنج باشد روان دل شاه ، جاودانه شاد و از كژّى و گمراهى آباد بادا . چون بهرام شاه اين سخن را بشنيد ، گفت : زه « 1 » . اى روزبه ، براستى كه تو سزاوار تاج هستى . آنگاه يك هميان دينار زرد به آن مرد پر هنر و پيش بين ببخشيد و برايش جامهء شاهوارى بيآراستند و سرش را به ابر برافراختند .

هامش
( 1 ) - گويند هر گاه كه شاهان از كسى خشنود مىشدند ، مىگفتند : زِه . و زه به معناى احسنت بود . و چنانچه يك بار مىگفتند زه ، 40 هزار درم از خزينه به آن شخص داده مىشد و اگر در كنار زه مىگفتند زهازه به معنى 400 هزار درم بود .