پير مرد كه اين سخن را بشنيد ، شاد گشت و ديگر از آن اندوه ديرينه آزاد شد .
بىدرنگ به سوى خانه رفت و مردم را به سوى آبگير بيآورد و به آباد كردن زمين پرداخت . از همسايگان خود گاو و خر بخواستند و همهء آن دشت را بيآراستند .
پير مرد به همراه زمينداران به سختى بكوشيد و در هرجا چندين درخت بكاشتند .
چون يك زمين بدين گونه كاشته و آباد شد ، دل همه ايشان از آن شاد گشت . از سوى ديگر ، همهء كسانى كه از آنجا گريخته بودند ، پيوسته خون مىگريستند . ليك چون ايشان را از آبادى آنجا و نيز از رنج آن كدخداى پير آگهى رسيد . همگى به سوى دِه روى نهادند و همهء برزنها و جويها را آباد بكردند . مرغ و گاو و خر و گوسپند نيز پيوسته بر آن زمينهاى كشاورزى افزوده مىگشت . هر كس در جايى درختى بكاشت و بدين گونه آن جاى ويران همچون بهشت گشت . بدين سان كدخدا پس از گذشت يك سال همهء آن دِه را بيآراست و از آن كِشت و كار ، كامش برآورده شد .
چون بار ديگر بهار خرّم از راه برسيد ، شهريار ايران به همراه آن موبدش - كه روزبه نام داشت - به سوى آن دشت شكار برفت . چون هر دو به نزديك دِه رسيدند ، بهرام گور تابان نگاه كرد و همهجا را پر از زمينهاى كشاورزى و چهارپا بديد . كاخهاى بلند در آن سر برآورده و همهء دِه پر از گاو و گوسپند و باغ و آب و كشتزارهاى گندم و جوى سبز شده بود و سراسر آن دشت نيز از گلهاى لاله و شنبليد پر گشته بود . ميش و برّه بر كوه پراكنده و سراسر آن سرزمين همچون بهشت گشته بود . بهرام كه چنين ديد ، به آن موبد گفت : اى روزبه ، چه كردى كه آن دِه سبز ، يك سره ويران گشت و مردم و چهارپايان آن پراكنده شدند ؟ و اكنون چه كردى كه آن را بار ديگر همچون روز نخست بساختى ؟ موبد به دو گفت : بدان كه آن شارستان كهن تنها با يك سخن من بود كه ويران گشت و باز هم با يك انديشه بود كه آباد شد و دل شاه ايران از آن شاد گشت . شاه به من بفرمود كه : اين جاى سبز را با دينار گنج از پاى درآور . ليك من از كردگار گيهان و از نكوهش مهتران و كهتران بترسيدم . با خود انديشيدم كه چون يك دل ، دو گونه انديشه كرد ، ناگاه از هر دو گَرد برآورد . به همانسان چون در يك
متن كامل شاهنامه فردوسى (شرح ميترا مهرآبادى) — صفحة 82
مساهمون: حكيم أبو القاسم الفردوسي
ص٨٢