تخطي إلى المحتوى الرئيسي

متن كامل شاهنامه فردوسى (شرح ميترا مهرآبادى) — صفحة 81

مساهمون:

ص٨١
چون يك سال بر اين كار بگذشت و بهار فرا رسيد ، بار ديگر شهريار ايران از براى شكار به آن سو رفت و به آن جاى آباد و خرّم برسيد . ليك چون نگاه كرد ، ديگر هيچ جايى را برپا نديد . درختان ، خشك و سراها ، ويران و همهء آن سرزمين از مردم و چهارپا تهى گشته بود . رخسار بهرام شاه از ديدن آن كار زرد گشت و از يزدان بترسيد و پر از درد شد . پس به موبد گفت : اى روزبه ، دريغ است كه چنين دِه خوبى ويران گردد . اينك تيز برو و آن را از گنج ما آباد گردان و چنان بكن كه از اين پس هيچ رنجى نبينند . موبد كه چنين شنيد ، به شتاب از پيش شاهنشاه به آن جاى ويران خراميد . از هر برزنى به سوى برزنى ديگر شتافت تا اين كه سرانجام پير بيكارى را بيافت . پس از اسپ فرود آمد و او را بنواخت و نزديك خود بنشاند و به دو گفت : اى خواجهء سالخورده ، برگوى كه چه كسى چنين جاى آبادى را ويران ساخت ؟ پير مرد گفت : روزگارى شهريار بر سرزمين ما گذر بكرد . ناگهان موبد بىخردى - كه از آن نامداران بىبر بود - بيآمد و به ما گفت : شمايان همگى مهتر هستيد و به هوش باشيد تا هيچ‌كس را ديگر به چيزى نشماريد . ليك همين كه اين سخن را بگفت ، اين دِه پر از آشوب و تاراج و كشتن و چوب گشت . باشد كه يزدان بيش از آن يار او نباشد و اندوه و رنج و سختى بر او تازه گردد . اكنون ديگر همهء كار اينجا سخت بد گشته و بر ما بايد گريست . روزبه از شنيدن آن سخنان پير مرد پر از درد گشت و ازو پرسيد كه : مهتر شما كيست ؟ پير مرد گفت : مهتر در جايى هست كه آنجا آباد باشد و تخم گياهان بار بدهد . روزبه كه چنين شنيد ، به دو گفت : اينك تو مهتر اين دِه و در هر كار همچون افسرى بر سر باش . از گنج شاه ، دينار بخواه و تخم و گاو و خر و بار نيز از ما بخواه . هر كسى را كه در اين دِه بيكار يافتى ، او را بكش . همهء ايشان كهترانند و تو مهتر آنها هستى . ليك ديگر به آن موبد پير نفرين مكن ، زيرا كه او اين سخن را از سرِ آرزوى دل خود بر زبان نرانْد . اگر يارانى نيز بخواهى ، هر چندان كه بايد از درگاه شاه برايت مىفرستم .
متن كامل شاهنامه فردوسى (شرح ميترا مهرآبادى) — صفحة 81 | حكيم أبو القاسم الفردوسي