براى بهرام داستانهايى از جم و فريدون مىگفتند . آن روز دراز را با سگ و يوز و شاهين و بازهاى شكارى كه در پيش ايشان روان بودند ، براندند . چون خورشيد تابان به ميان آسمان رسيد ، بهرام در هيچ جايى جاى پاى گورخر و يا آهويى نديد .
پس از براى آن تابش زياد خورشيد تابان ، دژم و تنگ دل از آن نخچيرگاه بازگشت .
ناگاه در سر راهش جايى پر از سبزه و خانه و مردم و چهارپايان بديد . جايى آباد و خرّم و جايگاه آرامش و بىاندوهى بود . پس بسيارى از مردم آن دِه براى ديدن ايشان به سر راه و پيش سپاه آمدند . شاه كه بسيار خشمگين بود ، خواست تا در آن دِه فرود آيد . ليك هيچيك از مردم آن دِه بر او آفرين نكردند . گويى زمين پاى آن خران را ببسته بود . شاه كه چنين ديد ، از آن مردمان تنگ دل گشت و ديگر به خوبى در ايشان ننگريست و به موبد گفت : چنين جاى بَداخترى همانا كه كنام دد و دام و نخچير باد و آب جوى آنها نيز كَرف بادا .
موبد كه چنين شنيد ، دانست كه آن فرمان شاه است . پس به سوى آن دِه برفت و مهتر آن ده را بخواند و گفت : اينك پيام شاه را بشنويد و هيچ از گفتار او سر نپيچيد .
بدانيد كه اين جاى سبز پر از ميوه و مردم و چهارپاى ، بهرام شاه را خوش آمد و آهنگ آن كرد كه از اين دِه ، شهر خوبى بسازد و همهء شمايان را نيز مهتر گرداند . از اين پس زنان و كودكان اين دِه ، مهتر هستند و نبايد كه از هيچكس فرمان ببرند . اينك بايد كه همه كهتران و مهتران اين دِه در يك جا گرد آيند . همهء زنان و مردان و كودكان اين دِه ، از مهترانند و همگى كدخداى اين دِه به شمار مىروند . با شنيدن اين سخن خروشى به شادى از مردم آن دِه برآمد و همهء زنان و مردان و كهتران و مهتران در يك جاى گرد آمدند . پس چون جوانان آن دِه ناترس گشتند ، ناگهان سر مهتر آن دِه را ببريدند و همه به يكديگر درآويختند و در هرجا جوى خون روان ساختند . چون بدين گونه در آن دِه رستاخيزى به پا شد ، همه روى به گريز از آن نهادند و تنها پيران ناتوان در آنجا ماندند . همهء ابزار كشاورزى و ديگر چيزهاى ايشان از ميان برفت .
سراسر آن دِه روى به ويرانى نهاد و درختانش خشك گشتند و جويهايش بىآب شدند .
متن كامل شاهنامه فردوسى (شرح ميترا مهرآبادى) — صفحة 80
مساهمون: حكيم أبو القاسم الفردوسي
ص٨٠