ماهوى از دل سپاه ، آهنگ او را بدانست . پس خروشان از ميان سپاه برفت . بيژن نگاه كرد و درفش او را بديد و بدانست كه او آهنگ گريز دارد . پس به برسام بفرمود كه : از دل سپاه ، هر سپاهى را كه دارى به كنارى ببر . نبايد كه ماهوى سورى از جنگ بترسد و بىدرنگ سپاهيانش را به جيحون بكشاند . چشم از او برمدار تا كار را بر او ديگرگونه بسازيم . چون برسام چينى درفش او را بديد ، سپاهيانش را به كنارى كشانيد و با رخسارى پرچين و لبى پر از دشنام بتاخت تا به پيش شهر فرب « 1 » رسيد و ماهوى را بر ريگزار فرب بيافت و بشتافت . چون به نزديكش رسيد و با او برابر شد ، باز هم دشنه نزد و دليرى نمود و كمربندش را بگرفت و او را از روى زين برآورد و به آسانى بر زمين بزد . سپس از اسپ فرود آمد و دستش را ببست و در پيش اسپ خود بيافكند و خودش بر اسپ سوار گشت . در همان هنگام يارانش برسيدند و همهء دشت از او پر از گفتگوى گشت . يارانش كه چنين ديدند ، به برسام گفتند : اين را مبر چرا كه بايد گردنش را با تبر بزنى . ليك برسام گفت : چاره اين نيست . چرا كه بيژن از يافتن او آگاه نمىباشد . پس در همان هنگام به بيژن نيز آگهى رسيد كه : بدان كه آن بندهء بد آيين ، ماهوى شوريدههوش ، آن شاهكُش پر آزار و بىكيش بدست آمد . بيژن كه چنين شنيد ، در دل شاد گشت و بخنديد و از انديشه آزاد شد . آنگاه بر روى آن ريگهاى گرم سراپرده بزدند و ماهوى چون باد گرم برفت . چون ماهوى گناهكار روى بيژن را بديد ، خِرد از مغز سرش ناپديد گشت . از ترس بسان تنى بىروان شد و ريگ روان را بر سر بريخت . بيژن كه چنين ديد ، به دو گفت : اى بدنژادى كه هيچ پرستارى به مانند تو براى كسى مباد ، چرا آن شاه دادگر ، آن خداوند پيروزى و تخت را بكشتى ؟ كسى كه پدر بر پدرش شاه بودهاند و خودش نيز شهريار و يادگار انوشيروان در گيتى بوده است . ماهوى گفت : بدان كه از مرد بدكنش تنها كشتن و سرزنش سر مىزند . اكنون از
متن كامل شاهنامه فردوسى (شرح ميترا مهرآبادى) — صفحة 827
مساهمون: حكيم أبو القاسم الفردوسي
ص٨٢٧
هامش
( 1 ) - ر . ك . ج 4 از كتاب حاضر ، ص 204 .