گونه ناپارسايى را پيشه ساخت . اكنون پيش رو سپاه مىگويد كه سپاه ايشان برسيده است . پس نبايد راه را بر ما بگيرند . اينك كه بدخواه جنگاور به بالين ما رسيده است ، تو نبايد با سپاهيانت بيآرامى . همانا كه گياه هرزه در پاليز شاهى مباد و چون باشد ، ديگر از پاليز يادى نيآيد .
بيژن كه چنين شنيد ، سواران ترك نبرده را گرد آورد و شتابان از قجغارباشى بيآمد و هيچ در راه درنگ نكرد . چون به نزديكى شهر بخارا رسيد ، سپاهيان خود را بر سراسر دشت نخشب بگسترانيد و به يارانش گفت : اكنون ديگر شتاب نكنيد تا او به اينسوى آب بيآيد و سپاهيان را به پيكار ما پيش بيآورد ، تا شايد كين شاه ايران را از او بخواهم . آنگاه بيژن پرسيد : آيا از آن يزدگرد نامدار هيچ فرزندى برجاى نماند كه اكنون به كار آيد ؟ آيا آن شاه ، برادر نداشت ؟ اگر او را پسر نبود ، آيا هيچ دخترى هم نداشت تا او را بيآوريم و ياريش كنيم و بر ماهوى چيره بسازيم . برسام به دو گفت : اى شهريار ، روزگار آن دودمان بسر آمد . اكنون چنان آن شهرها در دست تازيان افتاد كه ديگر نه شاه برجاى ماند و نه آتش پرست . بيژن كه چنين شنيد ، از كار گيتى شگفتزده گشت و سپاهيان خود را برگرفت . در همان هنگام پيش رو سپاه بيآمد و گفت : سپاه ماهوى بيآمد و چندى ديگر رزمگاهى مىسازند . چنان سپاهى با كشتى از آب برآمد كه آفتاب نيز از گَرد ايشان پديدار نبود . سپهدار بيژن كه چنين شنيد ، از پيش سپاه بيآمد تا او نيز رزمگاهى بسازد . چون ماهوى سورى سپاه او را بديد ، گويى جان از تنش پريد . از ديدن آن همه جوشن و كلاهخود و سپر زرّين و نيزه و گرز و تبرهاى چاچى و بارهاى شتران اندوهگين گشت . پس در برابر او ردهاى بركشيد .
آسمان ، نيلگون و زمين ، ناپديد گشت .
جنگ بيژن با ماهوى و كشته شدن ماهوى
چون بيژن همهء سپاهيان را بيآراست ، آهنگ نخيز ساختن بر ايرانيان را كرد . ليك
متن كامل شاهنامه فردوسى (شرح ميترا مهرآبادى) — صفحة 826
مساهمون: حكيم أبو القاسم الفردوسي
ص٨٢٦