تخطي إلى المحتوى الرئيسي

متن كامل شاهنامه فردوسى (شرح ميترا مهرآبادى) — صفحة 824

مساهمون:

ص٨٢٤
بازجويى . اكنون كه ديگر يزدگرد درون آن دخمه ، در خاك گشت و خاك براى روانش همچون ترياك شد ، تو همهء كارآزمودگان را انجمن گردان و با زبانى شيرين به ايشان بگوى كه : اين تاج و انگشترى را شاه از براى مهترى به من بداد . چون بدانست كه سپاهى از تركان بيآمد ، آنگاه كه شب تيره‌تر شد ، مرا به نزد خود بخواند و به من گفت : چون باد نبرد برخيزد ، ديگر چه كسى مىداند كه كدامين كس پيروز خواهد شد . پس تو اين تاج و انگشترى را نگاه بدار چرا كه روزى خواهد رسيد كه هر دوى اينها به كار آيد . من در گيتى بجز دخترى كه اكنون از تازيان نهان گشته ، كسى ديگرى را ندارم . پس تو از اين پس تخت مرا به دشمن مده و راه من را بدين گونه نگاهدار باش . اينك من اين تاج را به مردى از شاه يافته‌ام و به فرمان اوست كه بر تخت مىنشينم . بدين سان تو با اين چاره ، كار بد را فروغ ببخش و هيچكس نخواهد دانست كه اين راست است يا دروغ . ماهوى كه چنين شنيد ، گفت : زه ، براستى كه تو دستورى و هيچ كسى بر تو مهتر نيست . آنگاه همهء مهتران سپاه را بخواند و در اين باره با ايشان سخنان بسيارى براند . ليك سپاهيان بدانستند كه او راست نمىگويد و از بىشرمى سزاوار سر بريدن است . ولى يكى از پهلوانان گفت : اين سخن چه درست باشد و چه نادرست ، شاهى تنها كار تو است . ماهوى با شنيدن اين سخن ، بىدرنگ بر تخت شاهى نشست و با افسون ، سپاهى بدست آورد . سرزمينها را به بزرگان ببخشيد و به همگان گفت : مُهر شاه گيتى با من است . سراسر گيتى را ببخشيد و ستاره نيز به او در شگفتى مانده بود . بلخ و هرات را به پسر مهتر خود بداد و سپاهيانى را به هر سوى بفرستاد . همهء بدانديشان را - چنان كه سزاوار نژادش بود - پايگاهى بالا بداد . بَدان را در هرجا سالار كرد و سر خردمندان را نگونسار ساخت . سرانجام چون سر راستى به زير آمد ، از هر سو كاستى پديدار شد . چون سپاهيان و خواستهء ماهوى بسيار شد ، دل گمراهش آراسته گشت و به سپاهيان درم بداد و آنها را آباد بكرد و آهنگ آن ساخت تا به نبرد بيژن
متن كامل شاهنامه فردوسى (شرح ميترا مهرآبادى) — صفحة 824 | حكيم أبو القاسم الفردوسي