تخطي إلى المحتوى الرئيسي

متن كامل شاهنامه فردوسى (شرح ميترا مهرآبادى) — صفحة 828

مساهمون:

ص٨٢٨

براى اين بدى ، گردن مرا بزن و در پيش اين انجمن بيانداز . ماهوى اين سخن را از براى اين بگفت كه بترسيد كه بيژن پوست از تن او بيرون بيآورد و از براى آن كينه تنش را در خون بكشاند . ليك بيژن دلير آنچه را كه ماهوى در نهان بيانديشيد ، بدانست . چندى در پاسخ دادن درنگ بكرد . آنگاه به دو گفت : چنين مىكنم و كينه را از دل خويش بيرون مىسازم . آيا تو با اين مردانگى و دانش و خِرد و خوى بود كه آرزوى تاج شاهى در سر آورده بودى ؟ آنگاه بيژن دست ماهوى را با شمشير ببُريد و گفت : اين دست هيچ همتايى در بدى ندارد . چون دستش را ببريد ، گفت : دو پايش را نيز ببُريد تا اين چنين بر جاى بمانَد . سپس بفرمود تا گوش و بينيش را نيز ببُريدند و او را بر اسپى بنشاندند . بيژن بفرمود كه : او را چندان بر روى ريگهاى گرم نگاه بداريد تا از شرم خوابش بيآيد . سرانجام سرش را نيز از تن جدا ساخت و در پيش خود بيافكند و در كنار آن به خوردن نشست « 1 » . آنگاه جارچى به گرد سپاه بگشت و از پيش هر سراپرده‌اى بگذشت و گفت : اى بندگان شاهكُش « 2 » ، در هرجا بيهوده مشوريد . كسى كه بر جان شاه نبخشيد ، همچون ماهوى باد و هرگز تخت شاهى را مبيناد . سه پسر جوان ماهوى - كه هر سه با تخت و افسر بودند - در آن سپاه بودند .

هامش
( 1 ) - ثعالبى ، تاريخ غررالسير ، ص 416 مستوفى ، تاريخ گزيده ، ص 126 . در مورد سرانجام ماهويه روايات متفاوتى وجود دارد . برخى بر آن هستند كه ماهويه پس از حمله اعراب با ايشان صلح كرد و در واقع از همان زمان كه يزدگرد را بكشت ، در صدد تقرب به فاتحان عرب بود . چون عبدا . . . بن عامر ، هرات ، بادغيس و پوشنگ را بگشود ، ماهويه با ايشان پيمان نامه‌اى بست و به موجب آن متقبّل گشت كه دو ميليون و دويست هزار درم خراج بدهد . به موجب روايت ديگرى نيز مىبايست يك ميليون درم نقد و معادل دويست هزار درم غلّه و جو به اعراب بپردازد و مردمش از مسلمانان در خانه‌هايشان پذيرايى كنند . بعدها در زمان خلافت حضرت على ( ع ) ماهويه به كوفه يا بصره به نزد ايشان رفت و على ( ع ) تسليم نامهء او را تأييد فرمود و به دهقانان و اسواران فرمان داد كه همه جزيه و خراج خود را به دو بپردازند . و چنان كه يعقوبى نوشته است ، اين نوشته‌اى كه حضرت به ماهويه داد تا زمان يعقوبى نيز در مرو موجود بوده است . سرانجام ماهويه احتمالاً از ترس مخالفان به نيشابور گريخت و در آنجا درگذشت . مهرآبادى ، خاندانهاى حكومتگر ايران باستان ، ص 160 - 159 .
( 2 ) - حمزه اصفهانى مىنويسد كه تا زمان او يعنى حدود سال 350 قمرى ، فرزندان ماهويه را در مرو و نواحى آن بنام خداهكشان ( شاهكُشان ) مىخوانده‌اند . تاريخ پيامبران و شاهان ، ص 60 .