چرا كه ديگر چندان از روزگار ما نمانده و روزگار از آنگاه كه بوده ، همواره چنين بوده و بر هيچكس نخواهد ماند . از بندگان ، بيدادگرى سر زده است . پس سزاوار باشد كه بىهيچ گفتگويى مِى بخورم .
بر تخت نشستن ماهوى سورى
از سوى ديگر ، كسى به پيش ماهوى سورى آمد و به دو بگفت كه : شاه گيتى در دخمه شد . سكوبا و كشيش و پارسايان رومى و همهء سوگواران آن سرزمين ، از پير و جوان ، مويهكنان برفتند و تن شاه را از آن آبگير ببردند و برايش در باغ ، دخمهاى بزرگ و بلندتر از مرغزار بساختند . ماهوى بدبخت و شوم كه چنين شنيد ، گفت : تا پيش از اين ايران با روم خويشاوند نبود . پس كسانى را بفرستاد تا هر كسى كه آن دخمه را بساخت و از براى آن كار اندوه بخورد ، را بكشتند و آن سرزمين را تاراج بكردند . آرى ، كام و ارزش ماهوى اين چنين بود .
سپس در سراسر گيتى بنگريست ، ليك هيچكس را از نژاد بزرگان نديد . تاج و مُهر شاه با او بود . پس آن شبانزاده را آرزوى شاهى در سر افتاد . همهء رازدارانش را به پيش خود بخواند و با ايشان بسيار سخن براند و به دستورش گفت : اى مرد كارآزموده ، من نه گنج دارم و نه نام و نژاد . شايد كه با اين كار سر خود را به باد دهم .
نام يزدگرد بر اين انگشترى است و مردمان با شمشير ، رام من نخواهند گشت . همهء مردم ايران ، چه خويش و چه پراكنده ، بندهء او بودند . نه دانايان ، مرا شاه بخوانند و نه سپاهيان بر مهر من آرام خواهند گرفت . مرا بجز اين باز هم چارهاى در گيتى بود .
پس چرا خون آن شاه مهتران را بريختم ؟ سراسر شب را از انديشه پر از خون بودم و تنها پروردگار گيهاندار مىداند كه چگونه بودم .
ليك سگالشگر ماهوى به دو گفت : اكنون ديگر آن كار بگذشت و گيتى از براى آن پر از آوازه گشت . پس اينك كه اين رشتهء تار خود را بگسستى ، بايد كار خود را
متن كامل شاهنامه فردوسى (شرح ميترا مهرآبادى) — صفحة 823
مساهمون: حكيم أبو القاسم الفردوسي
ص٨٢٣