تخطي إلى المحتوى الرئيسي

متن كامل شاهنامه فردوسى (شرح ميترا مهرآبادى) — صفحة 822

مساهمون:

ص٨٢٢
دوزخ خواهد رفت . ديگرى گفت : اى شاه رامش‌پذير و خردمند و از نژاد اردشير ، همان تخمى را كه در باغ بكاشتى ، درو كردى و آن چراغ خسروانى درخشان گشت . ديگرى گفت : اى شهريار جوان ، بخفتى و روانت را بيدار ساختى . لبت خاموش است و جانت با چندين گله برفت و تنت در اينجا رها ماند . ليك اگر چه تنت بيكار است ، جانت چنين نيست و تن دشمنانت نيز بر دار خواهد رفت . اگر چه زبانت بسته شد ، ولى روانت گوياست و اگر چه تنت زخمى گشت ، ليك جانت بباليد . اگر چه دستت از رخ اسپ بيكار ماند ، ولى روانت سرنيزه را به چنگ آورَد . ديگرى گفت : اى پهلوان نامبردار ، تو رفتى و كردارت پيش رو گشت . تخت نشست تو در بهشت است و زمين رنج و سختى از براى آن كس ديگر است . ديگرى گفت : آن مردى كه كسى چون تو را بكشت ، اكنون روزگار سختى را ببيند . اسقف گفت : ما همگى بندگان تو هستيم و براى جان پاك تو نيايش مىكنيم كه اين دخمهء پر از لاله ، باغ تو و اين دشت شادى و مرغزار براى تو نساجامه‌ات بادا . آن پارسايان ترسا ، اين بگفتند و گاسونه را برداشتند و از دشت به آن دخمه ببردند و بگذاشتند . بدين سان آن شاه ناكام به آن خوابگاه برفت و ديگر تخت و تاج بر او بسر آمد . چنين داد خوانيم بر يزدگرد * و يا كينه خوانيم از هفت گرد وگر خود نداند همى كين و داد * مرا فيلسوف هيچ پاسخ نداد وگر گفت دينى ، همه بسته گفت * بماند همه پاسخ اندر نهفت اگر هيچ گنجى است اى نيكراى * بيآراى دل را ، به فردا مپاى كه گيتى همى بر تو بر بگذرد * زمانه دم ما همى بشمرد در خوردنت چيره كن بر نهاد * اگر خود بمانى دهد آن كه داد اگر درآمد و هزينهء من برابر بود ، روزگار برايم همچون برادرى مىشد . ليك امسال چنان تگرگى بيآمد كه بسان مرگ بود . همانا كه براى من مرگ بهتر از اين تگرگ بود . روزگار با اين تگرگ ، در هيزم و گندم و گوسپند را ببست . پس مِى بيآور ،