تخطي إلى المحتوى الرئيسي

متن كامل شاهنامه فردوسى (شرح ميترا مهرآبادى) — صفحة 820

مساهمون:

ص٨٢٠
جدا ساختند . تن شاه ايران پر از خون و با پهلويى كه به شمشير چاك گشته بود ، بر روى خاك افكنده شد . آنگاه از پيش شاهنشاه برخاستند و زبان به نفرين بيآراستند و گفتند : تن ماهوى نيز همچنين پر از خون بر روى زمين افكنده بادا . سپس به پيش ماهوى رفتند و به دو گفتند : اى سرفراز ، بدان كه او ديگر از تخت و جنگ و نياز برآمد . پس ماهوى به ايشان بفرمود تا شب به هنگام خواب ، تن شاه را از آنجا ببرند و بر آب بيافكنند . بدين سان دو پيش كار بدمهر ، تيز برفتند و تن پر خون شهريار ايران را بكشانيدند و در گرداب زرق بيانداختند و ارج آن كشته را نشناختند . تن يزدگرد دلير در آب افكنده شده بود و سرش گاهى به زير آب مىرفت و گاه بر روى آب مىآمد . چون روز فرا رسيد و مردمان پديد آمدند ، دو مرد گرانمايه و سوگوار و پرهيز كار ترسا به آنجا رسيدند . يكى از ايشان به لب رودبار بيآمد كه ناگهان تن يزدگرد شاهنشاه را برهنه در آب ديد . برآشفت و شتابان به پيش سراى پارسايان ترسا دويد و آنچه را كه ديده بود ، به آن سوگواران بگفت كه : شاه زمانه برهنه در گرداب زرق افتاده است . پس بسيارى از آن سوگواران و سكوبا و ترسايان بدانجا برفتند . چون آن را بديدند ، خروشى دردناك از آن پارساى ترسا برآمد كه : اى شاه نامور و آزاد مرد ، همانا كه هيچكس تاج دارى بدين سان نديد و پيش از تو نيز هيچكس چنين سخنى نشنيده است كه از بنده‌اى بد و سگى بدنژاد و ناسپاس به شهريارى كه او را بپرورانيده ، بد برسد . همانا كه ماهوى سزاوار نفرين است . دريغ آن تن و شاخ و بالاى تو ، دريغ آن دل و دانش و خِرد تو ، دريغ آن سر دودمان اردشير ، دريغ آن جوان و سوار شير ، دريغ آن سر شاهىِ ساسانيان ، دريغ آن فرّ و برز و تاج كيان . بايد به انوشيروان آگهى برد كه : ماهروى تو و آن شاه ديهيم جويت را در آسيابى بكشتند و جگرگاهش را با دشنه بشكافتند و برهنه بر آب بيانداختند . آنگاه چهار تن از آن سكوباهاى سوگوار برهنه در آن جويبار رفتند و تن شهريار جوان ايران - آن نبيرهء انوشيروان شاه - را از آن آبگير به خشكى كشانيدند . چه بسيار پيران و جوانانى كه مويه مىكردند . سپس در آن باغ دخمه‌اى بساختند و سرش را تا به ابر برافراشتند .
متن كامل شاهنامه فردوسى (شرح ميترا مهرآبادى) — صفحة 820 | حكيم أبو القاسم الفردوسي