همهء آن موبدان تا شب فرا رسيد و همهجا سياه گشت و ماه به آيين خورشيد بر آسمان بنشست ، پيوسته با آن كينهجوى ، پند بگفتند . ليك آن گفتگوى به اندازه مويى نيز سود نبخشيد . چون شب تيره شد ، ماهوى به آن موبدان گفت : اى خردمندان ، اكنون ديگر شمايان بايد برويد . من امشب در اين باره با پسرم مىانديشم و همه گونه دانش را به كار مىآورم . بيست تن از دانايان سپاه را نيز مىخوانيم تا به اين كار بد نگرييم . چون آن دانايان از پيش ماهوى برفتند ، سپاهيان به پيشش بيآمدند . ماهوى كه با آن راستان بنشست ، به ايشان گفت : اين كار را چگونه مىبينيد ؟ همانا كه اگر يزدگرد زنده بماند ، از هر سو سپاهيان بر او گرد مىآيند و راز من در گيتى آشكار مىگردد و همهء كهتران و مهتران خواهند دانست .
پس ، از براى اين بدى ، روزگارم بسر خواهد آمد و ديگر در اينجا نه تن من مىماند و نه بوم و بَرَم . خردمندان سپاه كه چنين شنيدند ، به دو گفتند : تو از همان آغاز نبايد چنين مىكردى . ليك اگر شاه ايران دشمن تو بشود ، بىگمان از او بر تنت بد خواهد رسيد . اگر هم خون او را بريزى ، باز هم بد است . چرا كه ايزد در گيتى ، كينهخواه او خواهد بود . بدين گونه از چپ و راست براى تو رنج و اندوه و درد است . پس بنگر كه چه بايد بكنى .
ليك در همان هنگام پسر ماهوى به دو گفت : اى پدر فرخندهانديش ، بدان كه چون او را با خود دشمن ساختهاى ، اكنون ديگر بايد او را نابود بسازى . چرا كه اگر چنين نكنى از چين و ماچين سپاهى خواهد آورد و روى زمين را بر ما تنگ خواهد ساخت . پس تو اين كار را ناچيز مپندار و اينك كه بر او چيره گشتهاى ، كام مردان را بران . آگاه باش كه اگر از دامن او درفشى بسازند ، تو و سپاهيانت را از گيتى برخواهند افكند .
متن كامل شاهنامه فردوسى (شرح ميترا مهرآبادى) — صفحة 817
مساهمون: حكيم أبو القاسم الفردوسي
ص٨١٧