مادر دوان به نزد شاه رفت و آن راز را بر او بگشود . نخست بر شهريار آفرين كرد و گفت : تا روزگار برجاى باشد ، شادان زندگانى كنى . بدان كه اين جوان نارسيده ، زنى را برگزيد و به همسرى خود درآورد ، ليك در آن كار ناتوان بود . پس من او را نهانى سه جام نبيذ بدادم و هيچكس آن راز را ندانست . ناگهان بىدرنگ رخسارش لآلگون گشت و آن نمد سر برآورد و همچون استخوان شد . و بدانيد كه نياى او و پدرش ، هر دو ، موزهگر بودهاند و او را هيچ نژادى برتر از آن پيشه نبوده است . نژاد او هيچ بجز آن سه جام نبيذ نبود . براستى كه چه كسى مىدانست كه شاه اين سخن را خواهد شنيد ؟ شاه از كار آن پير زن بخنديد و گفت : همانا كه اين داستان را نشايد نهفتن . آنگاه بهرام شاه به موبد گفت : اكنون ديگر نبيذ روا مىباشد و بايد به مِىخوردن پرداخت . ليك چندان مِى بخوريد كه بر نرّه شير سوار گرديد و شير شما را به زير نيآورَد ، نه چندان كه آنگاه كه خفتهايد ، در راه كلاغى سياه چشمانتان را از مستى بركَند . پس هماندَم خروشى از درگاه شاه برآمد كه : اى پهلوانان زرّين كمر ، همگان به اندازه مِى بخوريد و در ميخوارى به انجام و فرجام خود بنگريد . آنگاه چون مِى شما را به شادى رهنمون گردد ، بخوابيد تا تنتان زبون نگردد « 1 » . ويران كردن موبد بهرام گور ، دِه را و باز آباد كردنش پگاه روز ديگر بهرام شاه به همراه سپاهيانش به سوى دشت شكار آمد . در سوى چپش دستور او - هرمز - بود و در سوى راست ، آن موبد پاك انديش . هر دو در آن راه
متن كامل شاهنامه فردوسى (شرح ميترا مهرآبادى) — صفحة 79
مساهمون: حكيم أبو القاسم الفردوسي
ص٧٩
هامش
( 1 ) - اين داستان را براى زمان كى كواذ نيز ذكر كردهاند . ر . ك . ج 1 از كتاب حاضر ، .