تخطي إلى المحتوى الرئيسي

متن كامل شاهنامه فردوسى (شرح ميترا مهرآبادى) — صفحة 816

مساهمون:

ص٨١٦
به فردا بگذارى ، از او گَرد بر خواهند آورد . يزدگرد شاهنشاه به هنگام رزم ، همچون شير است و چون بر تخت بنشيند ، به درخشندگى ماه تابان مىباشد . يادگارى از ساسانيان است كه هيچ سوارى چون او كمر به ميان نبندد . پدر بر پدرش ، از انوشيروان گرفته تا گاه اردشير ، همگى راد و دانش‌پذير بوده‌اند . پس از اردشير از هشتمين پدر ، ساسان شاه بود و يزدان تاج كيانى را بر سرش نهاد . بدين سان همهء ايشان شهريارانى فرّخ‌نژاد بوده‌اند . ليك تو يزدگرد شاهنشاه را از تركان بدخواه نيز بدتر مىدانى مهتران بسيارى همچون تو در اين كشور بودند ، ليك هرگز كسى چنين انديشه‌اى نكرد . كسى چون بهرام رازى كه سيسد هزار سوار برگستوانور با يك تير او به دو پشت كردند و دشت پيكار را رها ساختند و برفتند ، چون سرش از دودمان شاهان سير شد ، بخت نيز از او برگشت . يا فرآيين كه تخت كيانى را بجست ، چون سزاوار نبود ، بدانگونه به خوارى و زارى كشته شد . پس بدان كه اين روزگار گزافه برنمىدارد . از خداى گيهان آفرينى كه تخت و تاج و نگين را بيآفريده ، بترس و با خيره‌سرى خودت را رسوا مساز چرا كه روزگار را زود بر تو بسر خواهند آورد . هر كسى كه با تو سخنى اين چنين درست نمىگويد ، بدان كه او دشمن جان تو است . تو اكنون همچون بيمارى هستى و من به مانند پزشكم . پزشكى كه خروشان ، خون مىگريد . آگاه باش كه تو از بندهء بندگان هم كمترى . پس در دل ، انديشهء مهترى مكن . كينه را به يزدان پاك بگذار و تخت بزرگى را از راه هنر بجوى . ليك دل آن ماهوى شبانزاده پر از آرزوى تخت شاهى بود و از آن رو پند آن موبدان برايش سخت بود . چنين بود و تا بود اين تازه نيست * گزاف زمانه بر اندازه نيست يكى را برآرد به چرخ بلند * يكى را كند زار و خوار و نژند نه پيوند با آن ، نه با اينش كين * كه دانست راز جهان آفرين