بىگمان آنچه را كه كاشتهاى ، پسرت درو خواهد كرد . كيشيزدان نيز از او تباه مىشود و تاج و تخت بر تو نفرين خواهد كرد .
مردى ديگر به نام هرمزد خرّاد در ميان ايشان آرام نشسته بود كه يزدان پرست و كيشور بود و هرگز دست به بيداد نمىيازيد . او به ماهوى گفت : اى مرد ستمكار ، اين چنين از درگاه يزدان پاك مگرد . دل و هوشت را تيره مىيابم و مىبينم كه بارى از خار در بر گرفتهاى . تو مردى سخت بىمغز هستى و جانت نزار است و پيوسته دود را از آتش مىخواهى . در اين گيتى براى تو سرزنش مىبينم و در آن گيتى نيز رنج و سوز و گداز . در اين سراى ، زندگانيت ناخوش باشد و چون به سراى ديگر رفتى ، جايگاهت در آتش خواهد بود .
چون او بنشست ، شهروى برخاست و به ماهوى گفت : اين دليرى از براى چيست ؟ تو به جنگ با شاهنشاه آمدى و يار خاقان و فغفور گشتى . ليك بدان كه بسيارى را از اين دودمان بيافتند كه بىكس بودند ، ليك هرگز به كشتن آنها نشتافتند .
پس تو نيز اگر بنده هستى ، خون شاهان را مريز . چرا كه اگر چنين كنى ، تا رستاخيز بر تو نفرين خواهد بود . شهروى ، اين بگفت و گريان و دردمند و پر از خون بنشست .
چون او بنشست ، مهرنوش گريان و پر از درد و نالان و خروشان برفت و به ماهوى گفت : اى بد بدنژادى كه نه به فرجام مىانديشى و نه به داد ، بدان كه نهنگ نيز از ريختن خون كيان شرم مىدارد و پلنگ نيز اگر شاهى را كشته بيابد ، او را نمىدرد . اينك اى كه در مِهر و خوى از ددان نيز بدترى ، تو همواره آرزوى جايگاه شاه را دارى . آگاه باش كه چون جم به دست ضحّاك كشته شد و روزگارى بگذشت و ضحّاك روى زمين را بگرفت ، آتبين در گيتى پديدار شد و آفريدون فرّخ نژاد زاده گشت و براى گيتى نهادى ديگر بيآمد . خودت شنيدهاى كه ضحّاك بيدادگر از براى آن كار سرانجام چه بر سر خويشتن آورد . بيش از هزار سال بر او بگذشت ، ليك سرانجامش چنان گشت . و يا تور ، آن مرد سرافرازى كه از ايرج گَرد برآورد ، منوچهر سرانجام از آن دودمان پديد آمد و كليدى براى آن بند بد گشت . سديگر سياوش از
متن كامل شاهنامه فردوسى (شرح ميترا مهرآبادى) — صفحة 814
مساهمون: حكيم أبو القاسم الفردوسي
ص٨١٤