شگفت بمانى . مهتر كه چنين شنيد ، به دو گفت : از اينجا برو و اين سخن را به ماهوى سورى بگوى . نبايد كه آن بدنژاد پليد چون اين سخن را بشنود ، گوهر خود را پديدار سازد . پس مهتر ، آسيابان نكوخوى را زود به مردى بسپرد و آن مرد او را به نزد ماهوى ببرد . ماهوى از آن چارهجوى پرسيد : راست بگوى كه برسم را براى چه كسى مىخواستى ؟ آسيابان ترسو گفت : بدان كه چون من به آسياب خود رفتم و با خشم در آن را بگشودم ، گويى خورشيد را بديدم . چشمان نرگسش بسان آهوى نرّ هراسناك و گيسوانش به سياهى شبى كه دو پاس از آن گذشته بود . اكنون آسياب من از براى او همچون خورشيدى گشته است . ليك او بر روى گياه نشسته است و خوراكش نان كشكين مىباشد . هر كسى كه فرّ يزدان را نديده ، بايد از اين آسيابان بشنود . افسرش پر از گوهرهاى نابسوده است و تنش از ديباى چينى ، فروزان مىباشد . گويى همچون بهارى در بهشت است و هيچ دهگانى سروى به بالاى او نكاشته است .
ماهوى ديگر بدانست كه او كسى جز يزدگرد نيست . پس به دو گفت : در ميان اين انجمن بشتاب و هم اكنون سرش را از تن جدا ساز . و گرنه هم اينك سرت را مىبُرم و هيچكس از نژاد تو را زنده نخواهم گذاشت . چون مهتران و بزرگان بيدار و دلاوران اين سخن را از ماهوى بشنيدند ، همگى از او پر از خشم گشتند و زبانهايشان پر از گفتار و چشمانشان پر از اشك شد . در ميان ايشان موبدى به نام زاروى بود كه لگامى از خِرد بر جان خود نهاده بود . او به ماهوى گفت : اى مرد بدانديش ، چرا ديو چشم تو را خيره كرد ؟ بدان كه شاهى و پيامبرى همچون دو گوهر در يك انگشترى هستند . اگر بخواهى يكى از اين دو را بشكنى ، همانا كه با اين كار خود ، روان و خِرد را به زير پاى افكنده باشى . ببين تا چه مىخواهى و از اين كار بپرهيز و به پروردگار گيهان آفرين بدگمان مشو . آگاه باش كه نخستين گزند اين كار به خود تو خواهد رسيد .
كشتزارى را براى فرزندت بر جاى خواهى گذاشت كه بار آن كَبَست و برگش خون باشد و به زودى سر خود را نگون خواهى ديد . اين كار زشتت در گيتى آشكار شود و
متن كامل شاهنامه فردوسى (شرح ميترا مهرآبادى) — صفحة 813
مساهمون: حكيم أبو القاسم الفردوسي
ص٨١٣