پهلوانى بسان سرو بلند ديد كه اندوهگين بر آن خاك نشسته است و افسرى خسروانى بر سر و جامهاى از ديباى چينى بر تن دارد . چشمانش بسان گوزن است و بر و يالش به مانند شير مىباشد . چشمان آسيابان از ديدنش هيچ سير نشد . ديد كه موزهاى زرّين بر پاى دارد و آستين جامهاش از مرواريد خوشاب و زر است . خسرو به شاه خيره ماند و نام يزدان را بر زبان آورد و به دو گفت : اى شاه خورشيدروى ، برگوى كه چگونه به اين آسياب رسيدى ؟ كجا آسيابى پر از گندم و خاك و گياه ، جاى نشستن تو بود ؟ آيا تو با اين برز و فرّ و چهر كيستى كه آسمان نيز بسان تو نبيند ؟ شاه كه چنين شنيد ، به دو گفت : من از ايرانيان هستم كه از سپاه توران گريختهام . آسيابان با شرمسارى به دو گفت : مرا هيچ يارى بجز تنگ دستى نيست . اينك اگر تو را نان كشكين و اين ترهء جويبار ناسزاوار به كار مىآيد ، برايت مىآورم . چرا كه مرا جز اين هيچ نيست و آنچه هست ، تنها خروشانى مردمان تنگ دست است . شاه گيتى كه سه روز را پيوسته بىهيچ آسايش به رزم پرداخته بود ، به دو گفت : آنچه دارى ، بيآور و بدان كه خوراك با برسم به كار مىآيد . آن مرد پست نيز زود چَپين « 1 » خود را بنهاد و تره و نان كشكين را بر روى آن بگذاشت . سپس از براى آوردن برسم به جايى كه باژگاه در آن بود آمد و تيز به پيش مهتر زرق رفت تا از او برسم بگيرد . از سوى ديگر ، ماهوى كسانى را به هر سوى بفرستاد و در سراسر گيتى به جستجوى شاه برآمد . مهتر زرق كه آسيابان را بديد ، از او پرسيد : اى روزبه ، برسم را از براى چه مىخواهى ؟ خسرو گفت : دلاورى در آسيابان من بر روى گياه نشسته است كه بالايش بسان سرو سهى و چهرهاش همچون خورشيد با فرّهى است . ابروانش كمان و چشمان نرگسش دژم ، ليك دهانش پر از آه و روانش پر از اندوه است . من چپين كهنهاى در پيش او نهادم و بر آن نان كشكينى را كه سزاوار خودم بود ، بگذاشتم . ولى او مىخواهد با برسم ، به باژ بپردازد . سزاوار باشد اگر از او در
متن كامل شاهنامه فردوسى (شرح ميترا مهرآبادى) — صفحة 812
مساهمون: حكيم أبو القاسم الفردوسي
ص٨١٢
هامش
( 1 ) - چَپّين ( چُپّين ) به معناى طبقى است كه از چوب بيد و امثال آن بافته شده باشد ، سبد . برهان قاطع ، ماده چپين و حواشى معين .