تخت و سپاهيانش در اينجا است . پس اگر به اينجا بيآيى ، سر و تاج و تخت و گنج و سايبان سياهش از آن تو خواهد شد . كينهء نياكانت را در دل ياد كن و به داد ، بر اين دودمان بيداد بيآور .
چون بيژن نگاه بكرد و آن نامه را بديد و ماهوى را خودكام بيافت ، به دستور خود گفت : اى سر راستان ، آيا در اين باره چه به ياد دارى ؟ اگر من سپاه خود را به يارى ماهوى برانم ، كارم در اينجا تباه خواهد شد . دستور به دو گفت : اى مرد شيردل و پرخاش جوى ، بدان كه رفتن تو از اينجا به يارى ماهوى و بازگشتن برايت ننگ خواهد بود . چون به گفتار سورى به سوى جنگ به روى ، مردان هوشمند ، تو را سبكسر خواهند خواند . پس به برسام بفرماى تا با سپاهيانش براى يارى او به سوى اين رزمگاه برود . بيژن كه چنين شنيد ، گفت : چاره همين است . من نبايد از جاى خود بجنبم . پس بيژن به برسام بفرمود تا ده هزار سوار نبردهء دشنه گذار را به مرو ببرد و بجنگد تا شايد تخت ايران را به چنگ بيآورد .
بدين سان آن سپاه همچون تذرو پرّان در يك هفته از بخارا به سوى شهر مرو بيآمد . در شب تيره به هنگام بانگ خروس ، آواى كوس از دشت برخاست . شاهنشاه ايران از آن آگاه نبود كه ماهوى سورى بدخواه اوست . ناگهان خروشى برآمد و سوارى شتابان به سوى شاه آمد و گفت : ماهوى مىگويد كه سپاهى از تركان بيآمده است . اكنون خواست شاه بر چيست ؟ او سپهدار خان و فغفور چين است كه زمين به زير سپاهش به ستوه آمده است . شاه كه چنين شنيد ، برآشفت و جوشن بپوشيد .
از دو سو سپاهيان به يكديگر نزديك گشتند . سوى راست و چپ سپاه را بيآراستند و همهء سپاهيان روى به جنگ آوردند . شاه با نيزه در دل سپاه بود . از گَرد آن سپاهيان همهجا سياه گشت . چون شاه آن نيروى پرخاش تركان را بديد ، دست بزد و تيغ از ميان بيرون كشيد و همچون پيلى به پيش سپاه آمد . زمين بسان درياى نيل گشت .
چون شاه بر سپاه ترك بتاخت ، ديگر هيچ پهلوانى از ايرانيان در پشت سر او نماند .
همهء ايشان بر شاه پشت كردند و او را در ميان سواران رها ساختند . چون ماهوى نيز
متن كامل شاهنامه فردوسى (شرح ميترا مهرآبادى) — صفحة 810
مساهمون: حكيم أبو القاسم الفردوسي
ص٨١٠